خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تمام غم
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

.

خلوت دل جای هر بیگانه نیست..خلوت دل جای هر بیگانه نیست...

(نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر ترسناک که انسان شرافتش را به بهای ناچیز از دست بدهد))...

(چقدر ندیدنها نشنیدنها ,نفهمیدنهاو نشناختنها به بعضی مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است ....

..........................................................

انبوه مسافران در انتظار ماشین به وحشت می اندازدمان... اول ِ صبحی... هنوز به چهارراه نرسیده‌ایم که راننده‌ای به علامت سر و دست سعی می‌کند چیزهایی بفهماند...  به هم نگاه می‌کنیم...

 

می‌گوید: می‌دانی! متنفرم از این مردهایی که یک ماشین زیر پایشان است و این توهم برشان می‌دارد که خبری است و با علامت سر و دست به شیوه‌ی حیوانات آماده‌ی جفت‌گیری می‌خواهند به تو بفهمانند

 

 که : یارو خوشحال باش... برای عیش کوتاه ِ من تو انتخاب شده‌ای... انتخاب هم نه... شانس آورده‌ای که سر راهم قرار گرفته‌ای...

 

می‌گویم: می‌دانی بدترش چیست؟ این‌که زنی کنار مردی نشسته باشد، اول صبحی، و مشغول کندن پوست یک سیب سرخ رسیده... و دخترکی از پشت، سرش را آورده باشد تا بناگوش مرد و دست‌هایش را حلقه کرده باشد دور گردن او و با شیرین‌زبانی بگوید: بابایی!!! راستشو بگو منو بیشتر دوس داری یا مامانی رو؟

و زن سرش پایین باشد و یک آن چاقو در دستش بلرزد و مرد نگاهش به کناره‌های خیابان باشد و برای دختری چراغ بزند...

 همین اول صبحی...

 و یادش برود دیشبش چه سرویس رایگانی به او داده است زنی که حالا سیبش را پوست کنده، قاچ کرده، یکی را به دخترک شیرین زبان داده و قربان صدقه‌اش رفته و یکی را هم به پدرش، به مرد ِ خودش...  هرچند خودش هم از لذت دیشب سهم کمی نبرده است... لعنت به وسوسه‌ی آدم... به این لذت... که کور می‌کند... سال‌های سال همه‌‌‌ی حوّاهای عالم را کور کرده است...

می‌پرسم: فکر می‌کنی اگر این ماشین خالی بود چند نفر از همین زن‌ها و دخترهایی که این‌جا ایستاده‌اند حاضر می‌شدند با این چراغ بروند؟

 دیگر... جوابم را نمی‌دهد...

با خودم فکر می‌کنم، غروب، مرد با ماشین ِ خالی به خانه برمی‌گردد. هی مسافرها را دید می‌زند... هی چراغ می‌زند... و افسوس می‌خورد که حیف!!! خانه –اما- خالی نیست.

زنی منتظر است با یک شام گرم و خوشمزه و یک آغوش سرد و رایگان... و دخترکی با یک نقاشی رنگی در دست که در آن یک خانه کشیده است با یک دختر کوچک، یک مادر کمی بزرگ‌تر و یک پدر که قدش از سقف خانه هم بالاتر زده و سایه‌اش روی ِ سر هر سه‌ی آن‌هاست....

............................................

هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم کوچه‌ها را بلد شدم, خیابان‌ها را بلد شدم, ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را رنگ‌های چراغ قرمز را جدول ضرب را حتی دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم آدمها را بلد نیستم!

یعنی میرسه روزی که منم بزرگ بشم؟ بفهمم؟ بدونم؟ اگه یه همچین روزی برام باشه تخته سفید  بر می گردم اینجا و برات یه سور میدم! فقط قول بده برام نگهشون داری آخه یادم میره داشته های امروزم آرزوهای دیروزم بوده

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

 اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!  اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه, هیچی

.....................................................................................

پ ن : کاش به زمانی برمی گشتم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود ...

پ ن 1 : همه فعل هایم ماضی اند ... ماضی بعید ... ماضی خیلی خیلی بعید 

                      دلم برای یک حال ساده تنگ شده

.

 

 


 
comment نظرات ()