خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
بی هیچ رد پایی
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

.

توی باتلاقها به دنبال پروانه می گشتیم

و لجن به دامن هایمان شتک زد ...

............................................

به کسی که هیچگاه نشد شاعرانه صدایش کنم...

شر شر شر... این صدای بارونه که داره می باره یا صدای هق هق من بین زمین و آسمون؟؟؟... تو از بخار پنجره رد شدی... از پشت برگای نارنجی خرمالو سرک کشیدی... از لابلای مه دستتو تکون دادی...... حالا هر بارونی که می‌زنه میشه سالگرد این چند کلمه‌ی غریب افتاده... اما مگه حالا داره بارون می‌زنه؟؟؟؟؟

 

-          باید رفت... باید اون‌قدر رفت تا همه‌ی جاده‌های دنیا تموم بشن...

 

صدای موسیقی رو می‌شنوی؟ تنهاترین من ....  اون روزم همین بود که پخش می‌شد... بارونو گوش کن... بعد صدای ِ موسیقی رو... شاید یه بار توی یه کویر دورافتاده خواستی خودتو پرتاب کنی توی این حال و هوا... اون‌جا بارونی نیست... ولی این موسیقی همیشه باهاته...

  

 سیب ِ زرد مثل قناری ِ زرد می مونه... فقط اون بوش آدمو گیج می کنه، این صداش... ، هم صدا گیجم می کنه هم عطرش ... ولی تو شبیه هیچی نیستی... زردم نیستی...

      سرخی مث گلبرگای اون گل که واژگون شده بود روی دشت ِ پشت ِ سیبا و قناریا و تو گفتی: زمینم نگاه کردن داره آخه؟؟؟"

   کاش من شبیه ِ "هیچی" نبودم ... کاش لااقل شبیه ِ این نور ِ زرد لرزان، گاهی،

      فقط گاهی از کنار زندگی  رد می‌شدم و بی هیچ ردّ پایی خاموش می‌شدم...

............................................................. 

پ ن :  گوش کن :عشق مثل پرواز است،

        بالا رفتن اش جسارت می خواهد، بالا ماندن اش لیاقت !!!!


 
comment نظرات ()