خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
سکوت
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

.

   ، درد تنهایی ام توی سرم می پیچد ، پوست سرم مور مور می شود و بی آنکه بخواهم احساس می کنم مغزم خواب رفته است!. بی طاقتم و کلافه!
احساس سرما میکنم.
حس می کنم یک تگه گوشت یخ زده ام در طبقه سوم فریزر. کنار سبزی ها و بستنی و ...

من اگر جای صندلی ام بودم تاب نمی آوردم مرا ! تاب می خورم ، تاب می خورم ، تاب نمی آورم مرا ،

که توی سرم یک جا بند نمی شوم .  

 من  ، تسکینم  نمی دهد !

راه می افتم جای جای زندگی م را زیر و رو می کنم ، هر چه خواب ، هر چه سرگرمی ، موسیقی ، ولگردی ، گریه ، با هر چه خیال که خیال کنی ، می ریزم توی  ذهنم ، پر نمی شود که هیچ ، خودم هم تفریق می شوم از زندگی م ! 

من اگر منها شوم از منتهای زندگی ام ، چند تا می ماند ؟

 صفر ... . بیست می شوم ... اما مصیبت دیگر چیست ؟

وقتی قرار باشد با صفر تا دل بسازم و ، از گذشته چشم بپوشم و یادم برود  !

باید بنویسم ،سریع و بدون بازگشت حتی به اندازه ی کلمه ای. باید بنویسم و تمام سطر ها را پر کنم از دلی که هیچ وقت آن را ننوشتم.

باید از واژه ها طلب بخشش کنم برای به بازی گرفتنشان که  چیزی به اندازه ی دلم را پشتشان پنهان کردم....

 باید بروم. باید بروم نه با سرعت نور ،نه مثل باد،نه..مثل خودم،

دختری تنها با پاهایی خسته.دختری که پای درد دل سعدی و حافظ و نظامی و مولانا و سایه و بهمنی و که و که نشست و هم پایشان به اوج رفت و گریست

اما حالا خسته است. نه مثل هیچکس ...مثل خودش.

باید بروم تا میانه ی دشت  و بعد بایستم و بلند گریه کنم. هیچ چیز مرا به اندازه ی بلند گریستن آرام نخواهد کرد.می دانم.

خیلی وقت است که می دانم.عصر معجزه گذشته است و از و من هیچ کاری ساخته نیست    وقتی که تو حتی از آزمودن شانه خالی می کنی.پس باید بروم

باید بروم تا میانه ی دشت هایی که آنجا هم احتمال بودنم به اندازه ی همین حوالی کم است.   برای همیشه.باید بروم سریع و بدون بازگشت.

حالا که از حرفهای ساده و کودکانه ی من نمی شود عشق را فهمید پس باید بروم.

حالا که حرفهای ساده و کودکانه ی من هنوز هم مثل همان وقت ها گنگ و نامفهوم است پس باید بروم.حالا که هیچ کس چشم انتظار من نیست پس باید بروم.

در گلویم بغض سنگینی لانه کرده، زخمی است و بال پریدن ندارد پس باید بروم.

غم بزرگی است وقتی ساده ترین حرف دلم را نتوانم بزنم ...  پس باید بروم.

....................................................................... 

                      صبور باش و تنها  !صبور باش و تنها  !

                   صبور باش و تنها  !صبور باش و تنها  !

               صبور باش و تنها !صبور باش و تنها  !

                            صبور باش و تنها !صبور باش و تنها  !

                                       صبور باش و تنها  !   صبور باش و تنها!

 ...........................................................................................

 

   س ک و ت     دلم سکوت میخواهد   سکوت محض ! 

.

*پ ن  :   برای توست. همین تویی که می خوانی اش و لابد فکر می کنی که اینها را برای که نوشته است. برای تو نوشته ام    تویی که در روزمرگی خودت فرو رفته ای.برای تو نوشته ام به همین روشنی اگر بپذیری....

      کاش می خواندی ام ! کاش می فهمیدی ام ! .

.

  

 


 
comment نظرات ()