خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
برای محبت فردا دیر است
نویسنده : میترا - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
 

 

لابد آن‌ها که نوشتن بلدند، و نوشتن‌شان خنکای مرهمی‌ست بر شعله‌ی زخمی، قصه‌ی کلمه‌ها را حوصله کرده‌اند و شنیده‌اند.

شعله‌ی زخمی... حواسم می‌رود به «خ» در زخم. خشن است یک جورهایی. گرچه در «خیال»، در «خنکا»، هیچ هم خشن نیست. و آدم نمی‌داند این معنای خیال و خنکاست که این همه لطیف و نازک‌‌ و خوش‌آهنگ‌شان می‌کند، یا جا و ترکیب خ و باقی حرف‌هاست که لطیف است این جور مثل حریر.

حریر... «ح» دارد، خ، بی‌‌نقطه.   

«ح» آدم را می‌برد به «جراحت»، به «مجروح»، و به این‌که اندوه این کلمه‌ها، چه اندوه آرام و بی‌سروصدایی‌ست. چه فرق دارد با اندوه «زخم».

«جراحت»، بازگشته از جنگ است. در همه‌ی حرف‌ها و صداهاش، تمنا دارد، تمنای مرهم، پرستاری، آرامش، مراقبت دیدن، و نه عاشق شدن و باز همه‌ی آن درد‌ها و خون‌ریزی‌هاش، که شیرینی و امنیت معشوق بودن.

زخم اما هنوز سر پاست. مغرور است، درد می‌کشد اما حرفی نمی‌زند، گلایه‌ای نمی‌کند، اما آن را که زخم زده دشمن می‌گیرد، نمی‌بخشد.

«مجروح» دیگر دشمن نیست، دیگر حوصله‌ای، توانی برای دشمن داشتن ندارد، دوست می‌گیرد حتی آن را که سبب جراحت بوده.

تمنا می‌کند، نه از سر پستی، که پستی‌ای هم اگر باشد، از افتادن است، از بی‌هوشی‌ست.

وقتی دیگر به تمامی نیستی، تا مغرور باشی، تا کمک نخواهی.

روی مرزی، خط رفتن و ماندن، بودن و نبودن. و وای اگر کسی نباشد که بیاوردت این طرف خط.

...

فکر می‌کنم به همین نقطه‌هه، که بالای خ نشسته. که بر آدم چه باید برود، که نقطه‌ی «خ»اش بیفتد. که «زخم»ش بشود «جراحت». 

 

که چه کسی باید باشد با آدم، که بشود نقاب چهره‌ات، نقطه‌ی «خ»ات را برداری، خودت باشی

 

****************************************

بگویم چه دلتنگ  میشوم توی ترافیک هر طرف که بر میگردم توی ماشین ها,خیابان ها این همه میبینم که دوتا..که لبخند..که شاد..

بگویم چه غصه ام میشود تنهایی مینشینم توی اتاقم و توی خودم مچاله میشوم بس که دلم پا میکوبد و لج میگیرد؟

بگویم؟؟؟؟؟؟

بگویم میمیرم توی خرید کردن هام که تنهام..

که آرام کیفم را بگیرم توی دستم,

یک دستم را که همیشه یخ زده بکنم توی جیب پالتو و با غصه ای قدر دنیا آرام راه بروم و ویترین ها را نگاه کنم و توی شیشه خودم را ببینم که انگار روح غمگینی توی دلم و ببینم آدم ها را که خنده..

که شادی..

که من این روزهای دلتنگانه ام را کجا ببرم چال کنم ..

که این روزها که دلتنگی ام اوردوز میکند کجا بروم خودم را سربه نیست کنم

 بس که خدا فکر کرده من چی هستم که تحملم قدر ندارد؟

که من را چه فرض کرده..

که می آید و تصویرم  را می اندازد روی کوچه..

خیابان..

مغازه..

که می آید و ردم را میکشد توی این شهر..

 که  خودم را این همه کم دارم.

.خدای من مهربانی هاش را کجای صندوقچه اش برای من پنهان کرده؟

که جا گذاشته مرا..جا گذاشته مرا ..

*************************************************

پ . ن : برای محبت کردن فردا دیر است.

 


 
comment نظرات ()