خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اصلمان را هم گم کردیم
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 

 

        راز خاطرات سال ها ی با تو و...بی تو...


                    پر از روزهای تنهایی و...باز هم تنهایی!


                تازه فهمیده ام که تنها در جمع است که می توانی تنهایی را حس کنی...


               وقتی با کسانی هستی که دوستشان داری و دوستت دارند ولی نمی فهمیشان و

                                          نمی فهمند تو را...

            می دانم که تو جام این زهر را نوشیده ای که در خلوت نیمه تاریک چهاردیواری محبوبت با شمع های نیمه سوخته من باشم و من  ...

            رایحه ی عطر دلخواهم  که تلخ است... سایه روشن خاکستری مشکی روی دیوار...

موزیک ملایم بی کلامی که گویی مرهم است و دل نوشته های غریبه های آشنا که بر ورق حک شده را حتی با یار هم عوض نمی کنی...


       یادم هست که گفتی  یار همیشه با ما وفادار نیست اما این چهار دیواری غریبه های آشنایم تا همیشه با منند...

        یادم هست که سنگ دل خطابم کردی و  لبخند زدم ...دلم لرزید...


          یادت هست پرسیدی چرا لبخند لبت هرگز به چشمانت نمی رسد؟!


           و من گفتم..  چه گفتم ...؟! ریشخندم مکن...مغزم حادثه ی نبودنم را آنالیز نمی کند...روزها گذشت و همچنان منتظر خروجی منطقی مغزم به این سوال بی جوابم اما...


              از قلبم نمی پرسم...هرگز نخواهم پرسید...آه یادم آمد...


           می دانم که  لبخند لب ارادی است ...  اما لبخند چشم کار دل است،تا دل نخواهد...


                 هیچ میدانستی مدت هاست نگاهم به کسی لبخند نزده؟!


         یادت هست می گفتی چشمانم مهربان است؟!


                     می دانم...روز آخر گفتم مهربانی چشمانم برای تو...و تو فهمیدی چه می گویم...هیچگاه آرامشی را که از نگاهت به قلبم پل می زد از یاد نمی برم...


         اینکه همیشه می فهمیدی مرا...نگفته حرف های مرا... کوله بارم را بسته ام اما توان بر دوش کشیدنش نیست...خواستم کمی سبک کنم بارم را...گشودم  کوله بار را و شمردم ...گریه...خنده...بغض...لبخند...عشق...محبت...تنهایی...خستگی...گناه...تجربه...خطا...رحم

...شقاوت...هوس...خاطره...تو...تو... و باز هم تو...تک تک شمردم و دستچین کردم همه را...کوله بارم را بستم و بلند شدم..


          .آه...هیچ از آن کم نشده...می دانم  کوله بار گذشته ام را تا ابد بر دوش می کشم و ...شانه هایم خسته است اما کوله بارم با من است...تا ابد... ...اینروزها فکر می کنم بعضی 

   آدم ها نیامده اند تا بمانند ...آدم هایی که بس کوتاه در گذرگاه زندگی توقف می کنند... و بعد...برای همیشه می روند  اما جای پایشان تا ابد در خاطر آدم به یادگار می ماند...


          همیشه دلم خواسته مثل تو باشم...فرصت با تو بودنم کوتاه بود اما خاطره هایت بی نهایت...

          می خواهم  اگر می گذرم ...جای پایم هر چند کوتاه در مسیر نگاه زندگی  باقی باشد...

          کوله بارم را بسته ام...کفش هایم به پا...دیگر منتظر نیستم...


           حالا دیگر می دانم این راهی است که خود باید تا انتهایش روم...تنهای تنها...


****************************************


       پ ن : می بینی چه بی حوصله ام می کند تمام  این خط خطی های خود کشیده و باز های خود ساخته ؟؟؟ آمده بودیم باقی خودهامان را پیدا کنیم لابه لای کلمه ها ، زندگی ها ، بودن ها ، رفتن ها ...  اما اصلمان را هم گم کردیم رفت پی کارش  حتی !!! ...





 
comment نظرات ()