خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
مرا بنواز
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

 

 این روزها ....

      من در من شورش می کنم ...و اینک  تنها از اراده تو است که برمی خیزم...حتی یک ذره از تو برای من ممد حیات است...  مرا ویران می کنی...ولی تنها یک گوشه فکر تو برای بازسازی خرابه های ذهنیت مبتلای من کافی است...آری...حتی ثانیه ای گذر جریان تو از کنار افکار پریشانم،برای به ولوله انداختن من بس است... هر روز به ضیافت تو مهمانم...هرلحظه از کنار  تو می گذرم...وسوسه تو مرا دمی رها نمی کند...مثل یک گناه پنهانی لذت بخشی...

        بگذار اعتراف کنم حتی به بیکران مجازات،از ارتکاب به تو ، توبه نمی کنم...وعده و وعید بهشت هم هوای تو از سر من بدر نخواهد کرد... حتی حاضرم با ایمان به  تو تا ابد کافر بمانم...آری بگذار همه ی مردم بدانند...من تنها به اذان عشق تو نماز می خوانم...سر به مهر دلدادگی های تو سجده می کنم...

  وااااای...بگذار پر از گناه نابخشودنی باشم...من معصومیت نداشتن تو را نمی خواهم...

           لحظه ها را به هم گره می زنم...روی فاصله ها خط می کشم...درامتداد ثانیه ها تو را جاری می کنم...دلم می خواهد لحظه ای هزار بار از  فکر  تو ، از ذهن تو بگذرم...

        ...نمی دانی چه کیفی می دهد،دزدکی از چراغ قرمز های نگاه تو گذشتن...و جریمه نشدن !!!  و چه عشقی می کنم وقتی به اشک تو جریمه می شوم... ...باران نمی خواهم...یک قطره از تو مرا مست می کند...مستی ای که به هشیاری تمام عمر می ارزد...

       ...مجالی بده کنار نفس های تو بنشینم...دستانت را لختی به من ببخش...بگذار در بند آغوش تو ، به غایت آزادی برسم...

    نگاه کن .... من هنوز هر غروب کنار فکر تو می نشینم...هنوز نوشتن نت های عشق تو تمام لذت من از زندگی است...تمام شوق من از آموختن از بر کردن ناگفته های شیفتگی توست...چه پروازی مرا بخشیده ای که حتی در اسارت عشق تو در اوج آسمان ها پرسه می زنم...آری...من هر شب لالایی تو را برای رویاهایم می خوانم...من تو را در همه خواب های دستانم لمس می کنم...و آنگاه به عطر ثانیه ها دستبرد می زنم...

      نگاه کن...من از تبلور بی مرز یک احساس برایت می گویم...از تقدس آن لحظه که چشمان من به جرم قتل تمام لحظه های دلتنگی ات به دار آویخته می شود...

   من از معصومیت لب هایی حرف می زنم که عطش بوسیدن لب های تو از در و دیوار آرزوهایشان بالا می رود...

          نگاه کن...آسمان اندیشه هایم بوی شب گرفته...پنجره را که می گشایم صدای ستاره ها در همه صحنه ها جاریست...دوست دارم سر به سر ستاره ها بگذارم...دوست دارم از سر نگاهشان به رد پای تو برسم...

     هی تو...گاهی روی امتداد حضور من نفس بکش...

      با صحنه های بکر دوست داشتن من بیامیز...

           من دست نخورده ترین احساس هایم را برای روز مبادای عشق بازی با تو احتکار کرده بودم...

   هی تو...آهسته نگاه نکن...بگذار آتش بگیرم با ولوله نگاه تو...

      هی با توام...من هنوز هر لحظه کنار شیفتگی های تو با خودم قرار می گذارم......نمی دانم...می خواهم رویای رسیدن به تو  پر از وسوسه خواستن باشد...پراز التهاب رسیدن...

    هنوز عمری ست که درست دو قدم مانده به تو با خودم معامله می کنم...من می خواهم در عطش رسیدن به برهنگی دستان تو بسوزم...بگذار خاکستر شدنم را تجربه کنم...

          یادت هست چه گفتم ؟...خط تداوم عشق در  وفاداری است  که ترسیم می شود...و تو چه زیبا برایم ترسیم کردی این خط را که اینطور با هیجان  همه وفاداری های  جهان را به چشمانم هدیه کنی......

    چه کسی می داند که من دیوانه آن هوای شرجی عشق هستم وقتی که موهای افکار مرا پریشان می کند......

    هی تو ... به من نگاه کن...ببین تمام موسیقی تنم از نت های دل باختن تو جان گرفته...

            مرا بنواز...روی انگشتان تر خاطرت...روی خوش آهنگ ترین ساز چشمانت... با این هیجان دیوانه گونه ام  بیامیز  ..بگذار زیر سنگینی حضور تو نگاهم قدرت نوازشت را داشته باشد ...

    من عمریست همه شوقم از آمدن به سوی تو...رسیدن است...چه فلسفه تعریف ناشدنی ای است...همان جا بمان...درست دو قدم مانده به تو ، من  زیبا ترین در راه مانده جهانم...

پ ن ۱:دستی هست این روزها...دستی هست که مرا، تمام ِ مرا، دنیایِ ِ مرا، بی واسطه، بی تخیل، گره گره، به تو می بافد...!!!

 

 


 
comment نظرات ()