خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
کنار نگاه تو
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 

 

     شمارش معکوس اتمام ثانیه های بودن من است ...... هنرمندانه نبض احساس هایت را به دست گرفتم ....عجب...  من اینجا اما به جان کلمه ها افتاده ام...پرت و پلایشان می کنم توی اندیشه هایم...دنبال ته مانده های خاطراتم می گردم در پس زمینه این واژه های بی سر و سامان......کنار بالین اندیشه هایم نشسته ام...

       دارم به واپسین هذیان ها  گوش می سپارم که ذره ذره مبتلا به خواستن توست...

...می ترسم...... خوب می دانم زیرزیرکی به همه خواب های  من ناشیانه دستبرد می زنی...  هنوز بچه گانه ترین ادعاهای روی زمین به اسم من است ....

- کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره ...

  می دانی دوست دارم بنشینم....بقچه ای جمع کنم از کلمه ها...بیارمش بریزم توی دامنت ...دلم می خواهد...با کلمه ها بخزم توی تن ات...ریشه کنم توی هزار معادله پیچیده عشق ... چه فرقی می کند دیگران به جان احساست رحم نکردند ....

    راستی می دانی این نمایش خیمه شب بازی که این روزها با آدم ها راه انداخته ام محض خواباندن سر و صدای دلتنگی های توست...وگرنه مرا با ادعای سر کردن با خودم چه کار...مرا به محروم کردن رویاهایم از خواب تو چه کار...

      مقیم می شوم کنار نگاه تو...کنار دستان تو...کنار آن چشم هایی که از عطش خواستن من  زوزه می کشیدی  از آن وقتی که هوار می شدی روی تکه های حضور من.....دارایی احساس هایم را تلمبار می کنم توی پستوی دلت......

     راه عشق ورزیدن را برایت کشف می کنم......تازه یاد می گیری...عشق را اینجوری قورت می دهند...

         چه مزه ای خوش آهنگی...به مزاق دلت خوش می نشیند...آنوقت همه این ها را  وقتی حس نوع دوستی ات روی قلبت باد می کند...می بخشی اش به کسانی که هیچ سهمی از این همه خون دل خوردن من برای آموخته های تو ندارند...

                    - چه دریایی !!!! میان ماست !    

چه فرقی می کند.... غصه نخور عزیز من...من اما اینجا کنار همه لحظه های تاریخی مان ایستاده ام...نخواهم گذاشت دست هیچ نامحرمی به کوچکترین ذره این حادثه نزدیک شود......من هوای همه عاشقانه هایم را خواهم داشت...

  حتی اگر شده در چند کیلومتر آن طرف تر آبادی های قلبم...حتی اگر هر روز مجبور باشم این همه راه را تک و تنها و پیاده طی کنم......من به تنهایی جور هردویمان را خواهم کشید...

     بگذار دنیا هنوز نگاه امیدش را از عشق نگیرد...من ایستاده ام اینجا...آرام و دست هایم بوی حسی تازه می دهد...

    گوش کن...آوای مرا از صد فرسخ آن طر ف تر هم همه عاشقان جهان از برند...

  گوش کن...از یاد نخواهمت برد...حتی در پرتجمع ترین ثانیه های ذهنم...از یاد نخواهمت برد ...

آوای دلدادگی هایم را با ترفند هزار نماد به تصویر کشیده ام...دارم واژه کم می آورم ...دارم چنگ می اندازم به اندیشه هایم...ایده جدیدی به ذهنم نمی رسد که تو را تخلیه کنم...اما نمی توانم وا بدهم...... وگرنه از ازدحام تو در گلوی افکارم خفه می شوم...آری باید بریزمت بیرون...حتی با کلمه های مکرر تکرار شده...در فضای خاطرم پخش شده ای...

            گرد تو بروی تمام ثانیه هام نشسته...

***************************************

پ - ن 1: همیشه فکر می کنم دو سه قدم جلوتر از تو ایستادم و تو هنوز، پشتِ سرم آرام آرام راه می روی با ترس ! راستی! جایِ من را نباید خالی کرد! آن قدر که باید گذاشت تا خودم بیایم و پرش کنم...باید بیایم    ....  تو هنوزم منتظری ؟؟؟؟؟ ...

پ - ن 2 : چرا در من آغاز شدی؟؟!!! توئی که  تَمامی نداری!!!

پ -  ن 3 : در این روزهای سخت و تلخ و سرد، نمی خواهم دلتنگ باشم !  تو دیگر تمام شو  !!!

 


 
comment نظرات ()