خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
انتظار پایان
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
 

 

عجب مصیبتی شده است این "صبور" بودن هم! این "آرام" و "فهیم" و "قوی" و "محکم" بودن! هرچه فکرش را می‌کنم می‌بینم خیلی دلم می‌خواهد از این ژست ِ منطقی ِ روشنفکرانه‌ی بزرگمنشانه بیرون بیایم! بشوم دخترک ِ بهانه‌گیر و نق نقو و بی‌صبر و قرار سال‌های سال قبل... چه‌قدر دلم کمی، فقط یک ذره آن لاقید بودن،آن بی منطق بودن، آن لجاجت و خیره‌سر بودن را می‌خواهد!

نمی‌دانم این روز و شب‌ها چه‌م شده است که هی دلم می‌خواهد و هی دل دل می‌کنم که بزنم و این پوسته‌ی گچی ِ آرام و صبور را بشکنم!

    دلم می‌خواهد نقاب بردارم   و  به جای ِ این‌که با آن لحن ِ مهربانانه‌ی بردبارانه هی به خودم بگویم: "آرام باش! صبور باش! خانوم باش! دنیا همیشه همین بوده است! رد زندگی‌ات را بگیر و گلایه نکن! سعی کن قوی باشی! محکم باشی!" به جای ِ همه‌ی این‌ها دلم می‌خواهد بشوم همان دخترک خودخواه ِ ناساز و نابردبار! پاهایم را بکوبم به زمین، داد و فریاد راه بیندازم، جیغ بزنم، نق بزنم، بلند بلند گریه کنم و هی بگویم: "صبوری نمی‌خواهم! ن م ی خ و ا ه م! اصلا نمی‌فهمم تو، شما چه می‌گویید! اصلا نمی‌خواهم بشنوم این نصیحت‌های منطقی ِ شما را!

اصلا دلم هیچ کدام این‌ها را نمی‌خواهد! می‌خواهم لج کنم! می‌خواهم پایم را بکنم در یک کفش و وحشی و مغرور داد بزنم که "من همان را می‌خواهم که خودم می‌گویم! ... همان را که خودم دوست دارم! ه م ا ن ر ا!!!

دوست دارم کمی خود ِ کودکی‌ام باشم! بی ملاحظه و وحشی و ناآرام و لجوج و خیره‌سر و ناسازگار

مادرمان چقدر جامه دراند ! جیغ کشاند و متلک پراند که نکن دختر نکن ! سر آخر آرزوی دیدن عاقبت به خیری تو به جگرمان می ماند ! اما به گوشمان نرفت که نرفت ! و ما همچنان با دست خود آینده مان را تباه می کنیم !

      البت از دید مادرمان تباهیست ! وگرنه ما که خودمان حسی داریم همچون باقلوا ...

 ** باز از بنده های دیگرت کشیدی بیرون ، با ما مشغول شدی ؟!

به عدد آدم های روی زمین ، راه هست برای رسیدن به خدا ! از آن جمله می توان به این چند مورد اشاره کرد ؛ ... یدن تو حال آدمای گُه از خودراضی ! ترک عادت ها !  بی خیالی !

    بی غیرتی ! بی عاری ! مستی ! اینا تازه اول راهه البته ! خیلی کارای دیگم هست که آدمارو به خدا می رسونه ... به خدایی می رسونه ...

یا مقلب القلب سرگردان ما ..یا محول الحال درب و داغان ما ..یا مدبر الوضع قاراش میش زندگی ما ..حول حال زار ما ... الی حالی پُر از عشق و حال ...

خوشحالم ،  افسرده ام ، می خندم ! درد می کشم ، لذت می برم ! حرف دارم ، لال می شوم ! بغض دارم ، پاچه می گیرم ! این روزها ... جمع اضدادم ! بی خودم ! خود آزارم !

            انتظار پایان گرفتن این چند روز  لعنتی را دارم !

**************************************

پ ن : مثل ساقه‌ی گیاهی ترد    گره‌ام بزنید به چوبی  ، چیزی  ... ترسیده‌ام


                 مدام باد می‌آید!!!

 

 


 
comment نظرات ()