خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
13 مهر ... از تو هجرت نخواهم کرد
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 

 

 می دانی  حوالی یکی از بهترین دوران هایم اطراق کرده ام...

نقاب روی چهره من این روزها انگار کپی شده هویت حقیقی من است...زندگی دستانم را گرفته و من بی مقاومت خودم را به آغوشش سپرده ام...گاهی سر به سر اندیشه هایم  می گذارم....

   با چه در آمیخته ام   این روزها که  اینچنین  آرامم ؟؟؟ ...با چه هماغوش شده ام که این چنین هیجان از سر کول ثانیه هایم بالا می رود... ؟؟؟

چه هوای خوبی این روزها در آسمان ذهنم در جریان است... نسیم آرامش موهایم افکارم را دم به دم نوازش می کند...چشم هایم این روزها پر از هجوم نگاه هایی ست که عاشق اند...آری...عشق همه آن چیزیست که می شود بروی همه پدیدهای این روزهایم برچسب زد...

راستی این روزها دلم برای تو تنگ می شود...

  دلم برای همه لحظه هایی که از حضور مشترک ما خاطره می شد تنگ می شود...

   دلم دیوانه هم صحبتی دستان من و توست...

     می دانم  تو هم دلت برای چشمان من تنگ می شود... حتی وقتی مقصددانه دانه نگاه هایت چهره پرهیجان من است...

می دانی...این روزها وقتی اندیشه هایم بهانه نوشتن می گیرند تو ناخودآگاه روی همه کلمه های افکارم قدم می زنی...

   پر از توام این روزها...پر از من هستی که با تو من می شود...

پر از من هستی  که با من ،  با من تو تنها نیستی...کودک نیستی...راه رفتن می توانی ...دوست داشتن ...!

  پ ن : ..تو  پر از هجوم من شده ای  این روزها..

                                     .از تو هجرت نخواهم کرد ...

 


 
comment نظرات ()