خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
یادم بینداز
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

حس نوشتن هم دیگر نمی افتد به جانم! دیگر خوب می دانم این همه نوشته دیگر به کار من و دنیا نمی آید. دوران پرگویی هایم به سر آمده....

 هجوم خاطرات تلخ و تمام سختی های گذشته نا آرامم می کند و باور می کنم « رفتن » و فرار کردن بهترین راه بوده و هست ، با همه ترس ها و سختی هایی که انتظارم را می کشد . می گویم : « باید فردا برم. باید زودتر یه سرو سامونی به زندگیم بدم . »

« من راه دیگه ای نداشتم» ... و وقتی این جمله را می گویم با خودم فکر می کنم این جمله را قبلا کجا شنیدم ؟ چقدر تکراری ست ! چه کسل کننده و بیمزه ! ... گریه ام می گیرد سرم را می گذارد روی شانه ای دیگر !!!   تا آرام شوم... ...  
 گاهی فکر می کنم شاید ما کمی دیر به دنیا آمدیم . ما که عاشق پیاده روی توی کوچه پس کوچه هاییم و آواز خواندن زیر لب . آن قدر دیر به دنیا آمدیم که هوا پر شد از مونوکسید کربن و ...  ! این روزها نفس کشیدن سخت است .

توی ترافیک این روزهای شهر رمقی نمی ماند برای نگاه های عاشقانه ! تنها می گویم : باید بروم  ...  . دلیلش را هم نمی دانم .

خدا می داند چرا این روزها چشمم می سوزد و قلبم می تپد . هر چی هست مال جای خالی دست های سرد تو نیست! آخر دست که سرد نمی شود پسر خوب ! ... دست گرم می شود ، مهربان می شود  اما ، که دست تو نیست .!!!!!

باز یخم می شود. یکی  می گوید : فشارت افتاده . با یک قهوه شیرین چطوری ؟ ... چه اصراری داری تلخ بنوشی ؟    گفته بودم هیچ جای دنجی در این خراب شده پیدا نمی شود؟ خالی و بی هیچ حرف و نگاه اضافه

بعد سپردم خودم را به جادوی تنهایی و خواستم فقط بهت بگویم  ؛ « دیگر اینجا کسی منتظرت نیست، برنگرد!!»

این روزها حواس ام هی  می رود به عصر جمعه ی پائیزی  ، توی خیابان های شهر  ِ  ، و آن طور بی تابی هایِ خودمانی، آن هم دلی هایِ شبیه به هم ، وقتی با آدم ِ هم داستان ات هم گام شده باشی، حتمن می فهمی اش  آن احتمال ها و زمزمه ها، آن ترس ها و تردیدهایِ همیشه،   

آن پیاده روی هایِ طولانی و کش دار ِ  ، با آن همه دلتنگی ِهای بی قرارمان   ِ آن فشردنِ دست ها، آن جور ِ عجیب و دوست داشتنی، نزدیک تر شدن ها...!

هی تو  ...!

تو یادت بماند به آن همه التماس ها که اختیارشان از دست شد، پایِ آن غروبِ غم انگیز ِ ترس و دلهره، پایِ آن اشک هایِ تویِ چشمی ِ پنهان، پایِ آن همه دعاهایِ لرزیده و دست و پا شکسته ی بی ثمر، مانده کنج ِ دل هامان...!

من هم از آن شب یاد گرفتم دیگر دعایِ از تهِ دلی نکنم!

یاد گرفتم حوصله ی خدایِ گنده ی بالایِ سر را، به خاطر ِ آرزوهایِ نا سهم ِ دل ام، سر نبرم...!

یاد گرفتم تمام ِ آن شب هایِ دست در جیب و بغض در گلو را، تویِ خیابان هایِ تاریک و سردِ شهر، دنبالِ چیزی نگردم!

یاد گرفتم نشانه ها و معجزت ها را گرچه حقیقی و سخت باور، ندیده بگذرم،   باور نکنم...!

یاد گرفتم زخم هایِ ناسور شده از صبوری و دردهایِ بی قراری و بی انصافی اش را کتمان کنم گوشه ی نا پیدایِ دل ام، و هیچ دستی را به رسم ِنوازش، قبول نکنم!

یاد گرفتم بگذارم، بگذرم، رد کنم، نبینم، نگردم و دیگر هیچ ...

شاید باید آن جمعه ی با تو می گذشت، که یاد بگیرم   بزرگ شوم، یاد بگیرم   عبور کنم،

با همه ی توانِ خواستن ِ شور انگیزم، همان طور یک شبه، همه شان را یک جا بگذارم و سخت، به جان کندنی ابدی بگذرم...!

تو یادت بماند  ...یادت بماند اگر روزی، توانِ بازگشتنی بود، توانِ سهم بردنی ، توانِ دوباره بی قرار شدنی ، اگر بود...

 اگر حق ِ من بود، یادم بینداز...یادم بینداز چه خواسته بودم دنیا را زندگی کنم و نشد، یادم بینداز چه ایمان هایِ رفته از دستی را خواسته بودم بازگردانم  و نشد،

 یادم بینداز چه روزهایی که از دست شد و روزگار به کام ِ ما نشد...

 

پ ن : کسی یه کم وقت اضافی داره به من قرض بده؟؟؟؟ .. فقط یکم   ....  

  


 
comment نظرات ()