خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
کجا ماند رد آن همه نیازها
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

 

خواستم بگویم یک وقت هایی بایدآهنگ ها رو را با صدایِ بلندِ بلند شنید، فرقی نمی کند وسطِ یک بزرگراهِ شلوغ که شیشه ها را محضِ لطیفِ پائیز تا آخر کشیده ای پائین

              به قصدِ تنفس و هی لا به لایِ اشک ها، گم می کنی فرمان و دنده را، و بوق ِ اعتراض ِ ماشین ِِ پشتِ سری حال و هوای ات را حسابی می پراند از جا،

               یا هم گام با قدم هایِ یک نفره ات که باید گذاشت همین طور بلند بلند تویِ گوشت بخواند و بخواند Remember When It Rained را،

      بس که بی نظیر است این موسیقی هه برایِ پائیز ِ عزیز شده با جان،و هی تمام ِ مسیر ِ پیاده رفتن هایِ شهر را پیاده گز کنی در هوایش ، به تنهایی و هی بده بستان کنی با سنگ فرش هایِ طفلکی، بس که دلت می خواهد تویِ تنهایی ِ خودت زار بزنی و هم پا اگر باشد نمی شود، خجالت می آورد با خودش، یک جور شرم ِ ناتوانی، عجز و نیاز...!

 

انگار که یک هو همه ی داشته هات، همه ی تلاش هات، همه ی سختی کشیدن هات، می آید جلویِ چشم هات و می بینی که نتیجه نداد! که : "  این همه جنگیدی، خواستی، تلاش کردی، طلب کردی، جان کندی برایِ تمام ِ ارزش هات، و  حالا دست هات ، دلت ،  جانت     خالی شده پس چرا ؟ کجا جا ماند ردِ آن همه تمناها ،  نیازها  ، خواستن ها ؟؟؟؟

این می شود که لابد ، لا به لایِ آدم ها با  شلوغی ها ، شانه به شانه، رو در رو ، هی سر پائین می اندازی ، بغض می کنی و جا خالی می دهی، به قصدِ گذشتن شان، عبورشان،

                        بس که می ترسی  از این شانه به شانه گذشتن ها، چشم تویِ چشم خیره ماندن ها، مکث کردن ها، لرزیدنِ دل ها، کم آوردن ها...

         که حتی  دلت  می خواهد به قصدِ فرار از آن قصه ی لعنتی ِ خودت، همان فیلم ِ  کهنه ی نقش ِ اصلیش  به دوش ِ خودت، یکی باشد که پیدا شود و دلش بسوزد برایت  و آن فیلم را بگذاردش رویِ دور تند، که بگذرد زود، تمام شود زود، بس که خسته می شوی، خسته می شوی از این تلاش هایِ بی نتیجه 

                       ِ  مثل ِ جاهایی از فیلم هایِ درام که بد می سوزاند دلت و می دانی و خوب هم که اگر نبود این تلخی ها، این فاصله ها، این ترک کردن ها و این مرگ هایِ لحظه ای و تدریجی ِ هر چند کوتاه، قطعا" فیلم ِخوبی در نمی آمد از اّب،

                    با این همه اما تردید می کنی باز، خسته می شوی از این همه کوتاه شدنِ فاصله هایِ نفس گیر ِ بین ِ فرار کردن ها، امان بریدن ها، دوباره نفس گرفتن ها، تلاقی کردنِ چشم ها، کلمه ها،  ، حس ها،

       از این که هی جنگ هایِ یک تنه را بی هیچ هم رزمی، هم نفسی، بی پشتِ ،

            دمی یا لحظه ای بنشینی به گپ و گفت با آن محبوبِ دل خواه، آن هم رزم ِ مطلوب، بعد نیرو بگیری، قرار بگیری و باز بتازی به مرز ِ آن دشمن ِ سر سخت و لجوج، آن حریفِ قدر...! آن زندگی!!! (این را که می گویم، نه که بی احترامی باشد به هم داستان هایم...! نه! که می دانند چه می گویم، که می دانند گاهی چه فرق دارد هم رزم با هم داستان،

                 که شاید شانه هایِ پهن تری، قامتِ بلندتری، استقامتِ بیشتری، گام هایِ استوارتری می طلبد بعضی جنگ ها، آن دسته جنگ ها که حداقل مردانه تر اند!)

خسته می شوم گاهی، نه که سرزنش باشد تمام ِ این حرف ها، نه که شاکی باشم از دستِ خودم ها...!

 

               که دلم  می خواهد گاهی بی مرز بتازم، جلو بروم، بی که برگردم به پشتِ سر و ببینم ردِ چه چیزها، جایِ چه پاها، نشانه ی چه معجزه ها که فکر می کردم تا به حال با من بوده و هست، اما واقعیتش این است

 که نیستند کنارم حالا...

        نبودند هم هیچ وقتی شاید!

               این جاست که حس می کنم چیزی تهِ دلم می لرزد، می بینم چه از دست داده ام ...  

                      همه چیز را...باخته ام اصلا" !

 

دلم می سوزد به شان، دلم می سوزد به شان که دیگر هیچ وقتی، هیچ چیزی دو بار  تکرار نمی شود! 

که اصلا"  نمی شود هیچ وقتی که هیچ دوباری شبیه به هم باشند!

 

 

پ ن : این کلمه ها، جمله ها، نوشته ها، چله نویسی ها که کوتاه نمی آیند از ما...

            شاید تمامش کردم همین جا، کنار همین چهلمین نوشته ی  اینجایی...!

                                 شاید تمام شوم همین جا ...

 


 
comment نظرات ()