خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
نفسی بیشتر از تو
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

 

 بگذار بگویمت .....  امروز صبح  تمام تو را پرسه زده بودم...عجیب بود که می دیدم تمام لحظه هایم بدون ذره ای مقاومت به مالکیت تو در آمده اند...

.بگذار بگویمت همه حس هایم مثل حس کودکی بازیگوش است که این روزها هوایی تو  شده است...

 بگذار بگویمت  که  ردپای حضور تو  را در تمام ثانیه هایم  می بینم ...

 اما می دانم  اینقدر سربه سر نشانه هایت می گذارم  که ناگاه چشم باز می کنم  و می بینم دارم خودم را تاراج می کنم که شاید نفسی بیشتر از تو بر لحظه های من بدمد...

شاید چشم هایم را بسته ام و لمس نمی کنم حضور ممتد تو را که اینقدر رها در همه من جاری ست ...

 و اینگونه ست  که تمام روز را پای قمار لحظه هایم سبکسرانه نشستم...قمار لحظه هام که نه...قمار خودم...می دانم  یک روز را می بازم ...کاش فقط یک روز بود...به اندازه یک روز خودم را می بازم ...کاش فقط خودم بودم...به اندازه یک روز تو را هم می بازم ... 

          کاش فقط همین ها بود...به اندازه یک روز عشق را می بازم ... 

             واااای...به اندازه یک روز عشق را می بازم ...

...راستی  ؟؟؟

 راه رهایی من اینجاست ...

                 رها خواهم شد ...

                                رها خواهم شد...

            درست همین جا ... در امتداد بازوان تو  و روی مدار لبانت ...

                                            رها خواهم شد...  

 

 

 

                    


 
comment نظرات ()