خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اندوه
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
 

هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيروند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف .

من اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم و جهان گرداگردمان را دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .

هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهايمان پرواز مي كردند و شبهايمان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود .

اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم .

ولي اندوه من مرد . چنان كه همه چيزهاي زنده مي ميرند و من تنها مانده ام كه با خود سخن بگويم و با خود بينديشم .

اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوش سنگين مي آيند .

هرگاه آواز مي خوانم همسايه ها براي شنيدن نمي آيند .

هرگاه در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند .

فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند :

ببينيد ... اين خفته همان كسي است كه اندهش مرده است .

جبران خليل


 
comment نظرات ()