خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تکه ای از من
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

     تکه ای از من ؛ انسانی است که بی قرارم می کند ...

چه‌قدر بازی با این ضمائر را دوست دارم که تنها دارائی ِ من‌اند این روزها...

      جایی که "تو" سرک می‌کشد و "او" به راحتی ِ آب خوردن جایش را می‌گیرد، که هرگز نشده است، نخواهد شد که برای ِ "تو"، خطاب به "تو" بنویسم...

  همیشه از "تو" نوشته‌ام و همه‌شان را به "او" تقدیم کرده‌ام؛

     که هرگز، که هیچ‌گاه، تو "حاضر" نبوده‌ای... همین است که گاهی با خود فکر می‌کنم، ضمائر ِ غائب را هزار هزار بار دوست‌تر دارم‌شان؛

که "تو"

که "تو"

که "تو"،

همیشه غائب بوده‌ای...

و من "او" را دوست‌تر دارم از "تو"...

کسی که هرگز "نیامده" است، روزی روزگاری خواهد دانست که در ادبیات ِ من "تو" با "او" هیچ توفیری ندارد... که "همان" است... همان "نیامده"ای که هرگز نخواهمش دید...

         پ ن 1 : یه وقتایی فقط باید زبون درازی کرد ... ایش هم گفت... چشمهارو هم ریز کرد ..     شونه ها رو هم   انداخت بالا.. . فعلا همینا!

 

    پ ن 2 : و دیگر حتی شومینه هم گرمای ِ سابق را ندارد!

 


 
comment نظرات ()