خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
قلاب
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

 

یادمه آخرین باری که تو هوا غرق شدم روزی بود که تیزی یک قلاب بدجوری وسوسه ام کرد. برق خیره کننده ای داشت. یه قلاب که همینطوری انداخته بودند. هیچ کرم بخت برگشته ای هم  روش جون نمیداد. مثه این بود که میدونستند یه ماهی پیدا میشه که فقط قلاب دوست داشته باشه.

   یه قلاب خالی! اما من بیشتر به خاطر انعکاس نورش مجذوبش شدم. انگار همه نورای اون دور اطراف تو همین یه تیکه فلز جمع شده بود. دیگه آب دریا دلزده ام می کرد.

 هر چه بیشتر  دهنم رو باز و بسته می کردم بیشتر حالم بهم می خورد. شاید از اون ماهی هایی بودم که به آب دریا حساسیت دارند و یه روزی به خاطر همین طعم دریا می میرند

 
اون روز داشتم به این فکر می کردم مگه چی تو آب هست.  همون حباب های الکی هوا ! که اگه نبودند خبری از من هم نبود. یه چیزی بهم می گفت اینجا بدردم نمیخوره. برا همین هر چی از اون بیرون میریخت تو آب دیوونه ام می کردذره های خاک، برگ های پوسیده ، حشرات مرده همه شون بهتر از تماشا کردن گله ماهی هایی بودند که دنبال جونورای کوچکترند و خودشون هم یه روز وعده غذای ماهی های بزرگتر می شند. همشون هزارتا  تخم میزارن و بچه میدن بیرون آخر سر یکیشون میتونه درست و حسابی بمیره. دلم بیشتر به این لاک پشت ها میسوزه که هنوز هم که هنوزه یه ترسی تو وجودشون هست که از یادآوریش هم هراس دارند. یه روز یکیشون برام می گفت تو هیچوقت نمی فهمی حال بچه ای رو که اولین کار زندگیش همون نجات زندگیشه. واقعا اگه من هم اولین کارم نجات زندگیم بود الان چه حسی داشتم. شاید میدونستم اگر یه روز دهنم رو باز و بسته نکنم چه اتفاقی برام می افته.
تو این بی حوصلگی خفه شده بودم که یک قلاب ناجی من میشه. فقط می خواستم از نزدیک ببینمش. چشمام این همه نور رو یه جا ندیده بود. تنها جالبیش این بود که فرق داشت. با همه چی که تا به حال دیده بودم. واقعا زیبا بود. اما!!! یهو یکه خوردم. داشت دهنم رو می کند. همه اون تیزی که بهش خیره بودم تا آبشش هام فرو رفته بود. و همین طور من رو بالا کشید. چشام کور شده بود. هر چی نفس می کشیدم درونم می سوخت. لعنتی من به هوا هم حساسیت دارم. تنها کاری که میتونستم انجام بدم رها کردن خودم از این درد بود. قلاب از خونم لذت می برد. حالا می فهمم خود این فلز وسوسه یک ماهی دیوونه شده رو داشت. این دنیای وارونه می خواست من رو پس بزنه اما من بهش گیر کرده بود. نمی خواستم دوباره برگردم به اون آب خفه کننده، با این حال این جا هم جای من نبود. تا اینکه قلاب من رو رها کرد.

یادآوریش هم عذاب آوره می خواستم نگهش دارم. می خواستم همه اون نور رو به جای آب نفس بکشم. اما همه اونها از من کنده شدند. حالا همه ماهی ها از دیدنم تعجب می کنم. بهشون حق می دم. آبشش های پاره و چشمان سوخته من از نور براشون ترسناکه. حتی اون ماهی های بزرگ هم هوس خوردنم رو ندارند. چون اصلا اطمینانی به ماهی بودنم نیست. دریا من رو نمی خواست. هوا هم پسم زد. حالا حتی ارزش خورده شدن رو هم ندارم. آخرین بار که اون لاک پشت رو  دیدم. بهش گفتم حق با تو بودکندن دردناکه. حالا چه جون کندن  برای زندگی باشه. چه دل کندن از زندگی.

هر چند بار باز هم قلاب ها رو می بینم که یه کرم آویزونشون هست. کرمه داره سر این فلز تیز جون میده و ماهی ها با وسوسه خوردنش اسیر میشند. اونها به همون دنیای پر از هوا کشیده میشند و دیگه برنمیگردند. اما من رو یه قلاب خالی رها کرد. مثه این بود که یک کرم شده بودم تا ماهی های بیرون از دریا رو وسوسه کنم. ولی مگه اونجا هم ماهی هست. نمی دونم. من دیگه احساس ندارم. حباب های هوا غرق شده تو دریا رو اسشتمام می کنم. آبشش هام  در هر مکش زجر میکشند. من چیزی رو چشیدم که نباید  ... !!!  

 .  حالا دیگه هیچ قلابی بهم گیر نمیکنه !

-   پ ن :  یک خوشبختی  هست ...  شبها   قدم زدن زیر ِ آسمانِ مرطوبِ بعدِ باران، آن خیابانِ همیشه چموش و مجنونِ  ،  و بعدتر هم،    "تو"، در انتظار ِ "من"، و آن شوخی ِ   تکراری، آن بی رحمانه گردش ِخاطره ها که دست نمی کشد از تو...!

و من که از تمام ِ آن شب فقط، راه رفتن ِ از دور ِ   من با آن قامت که همیشه صاف راه می رود  یادت  مانده باشد، و از همه ی صورتِم ، لبخندی که کنار نمی رفت از اداهایِ من ِ بعدِ  سرما و صندلی سرد ماشین ...حواست هست  ؟  وقتی خداحافظی می کنی من هنوز ایستاده ام و دور شدن تو را تماشا می کنم ... حواست هست ؟


 
comment نظرات ()