خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
وقتی قلبت رو حال نیست
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

           -  صفر را بستند که به بیرون زنگ نزنیم ... از تو چه پنهان که از درون زنگ زدیم !

          خوشحالم که یک انسان آزاد هستم!
             خوشحالم که دیگر کسی برای من تعیین تکلیف نمی کند! بیزارم از تمام مراقبت هایی که تمام آزادی آدم را می بندند! خوشحالم که به خانواده ام یاد داده ام، در طول سالها، که آنجا که من لازم نمی دانم در کارم دخالت نکنند. که برای من تصمیم گیری نکنند. خوشحالم که به بندهای محبت تن نداده ام و آزاد می زیم  !
            خوشحالم که خودم نقشه می کشم برای زندگیم  ! خودم ساعت رفت و آمدم را تنظیم می کنم بدون اینکه مجبور باشم به هیچ کس  ، به هیچ کس توضیحی بدهم!
      خوشحالم که خودم، این موجود مطلقا رام نشدنی را به خوبی شناخته بودم!
           خوشحالم که اگر دیگر هیچ دلی منتظر من نیست و نگران من نیست  ، اما هیچ دلی من را به بند مهر نخواهد کشید. تمام مهرها را از دلم بیرون کرده ام به بهای ساعتی آزادی!
            خوشحالم که به بهای از دست دادن خیلی چیزها .. به بهای خشمگین شدن، به بهای تلخی و تندی و خشونت، به بهای از دست دادن تمام نرمی ها و رام بودن ها، آزادی ام را به دست  آوردم !
            خوشحالم که به هیچ بندی از زیستن تن نداده ام

 اما  تو مرا آدمی  فرض کن با خطوط ساده ی هر روز ، که  روزمرگی هایش هر روز به یه شکلی نقاشی می شوند.

مرا فرض کن  آدمی که بعضی جملات را مانند  آب نباتی در دهانش گذاشته و شیرینی اش ذره ذره به وجودش می ریزه.

مرا فرض کن  آدمی با تخیلات خاص خودش که نمی داند گاهی که این  خیال ِ یک واقعیت است یا یک واقعیت ِ خیالی.

             مرا آدمی فرض کن به مقصد نا معلوم.

مرا فرض کن آدمی که هر روز منتظر یک واقعه ی جدیده که نبض کلماتی در ذهن داره و مزه ی هماغوشی  و بوسه ای  ناب در خاطره.

مرا فرض کن آدمی که از مرز هوس انگیز آشنایی گذشته و دل تنگی هایش را هر روز با شیرین کننده های پر وسوسه   سر می کشه.

مرا فرض کن آدمی که هنوز خیلی از بدیهیات زندگی را یاد  نگرفته . یک قهر واقعی رو بلد نیست و قهر براش بی معنی ترین واژه ی عالمه .

مرا فرض کن آدم کم حرفی  که با خیلی ها حرفی نداره که بزنه.

مرا فرض کن آدمی که پنج شنبه ها را دوست داره و از جمعه ها بیزاره. ( به غیر از اون جمعه ای که قبلا" گفته بودم ) ...

مرا فرض کن آدمی که هر روز خیلی با واقعیت ها کلنجار می ره و عاشق  تنهایی و بیداری شب و موزیک و کتاب و فیلم  و یه ماگ پر از قهوه ی تلخه.

مرا فرض کن آدمی که می خواد پنجره ای وا کنه  و سرک بکشه به خودش ، به حیاط خلوت خودش ، به درون پنهان شده ی خودش.

مرا فرض کن آدمی که این جا نشسته و نقطه ها و کلمات را جابه جا می کنه و افعال را بالا و پایین می کنه و نمی دونه که جمله ها شاید جایی میان لحظه های نفس کشیدن کسی حبس شده.

مرا فرض کن آدمی که شیفته ی احتمالاته  . ترجیح می ده به احتمال وقوع یه خواستنی دلچسب دل خوش باشه تا  این که با گفتنش ،  کل لذتش را از بین ببره.

مرا فرض کن آدمی که حجم شگرف خواستن با فرو رفتن در لایه های درونش پیوند خورده.

مرا فرض کن آدمی که  زمان را در ثانیه ها و دقایق و دوری را در متر و کیلومتر   و  محبت را در دوستت دارم ها جستجو نمی کنه.

     مرا فرض کن ...

                  پ ن ١ : لزوما ! هر ابلهی عمیق و فهمیده نیست! هر متواضع مهربونی هم ابله نیست! هر ابلهی هم متواضع مهربون نیست! هر عاقلی هم بی هنر نیست! هر هنر مندی هم ابله نیست! خلاصه هر عاقلی ابله نیست , هر ابلهی هم عاقل نیست! اینو گفتم سوء تفاهم نشه.

                    پ ن ٢ : تنهایی مثل زالو  است ، می مکد تمام احساس را ! درد دارد !     سنگدل که شدی رهایت میکند!     

                    پ ن ۴ :   وقتی قلبت رو حال نیست ...  ادای باحال بودن در نیار...  !!!!!!!


 
comment نظرات ()