خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
ممنوع منم
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

 

     م عزیز !  آنقدر به من نزدیکی که... دیگر  فاصله ها جرات خودنمایی ندارند ...

           م عزیز !   با من حرف بزن که در سکوت هیچ نیافتم و همه چیزم را از دست دادم.   آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم ... رها می شوم وقتی صدای خوب تو را می شنوم  ... 

           م عزیز !   به هوسهایم پاسخ بگو  که همچنان می سوزم ولی از گفتنش شرم دارم.    میخواهم بدانم که مرا میبینی .

                    م عزیز !  ای کاش مرا  می فهمیدی..  ای کاش  می فهمیدی که هر بار که می بینمت می خواهم بگویم :  به زیان ساده مرا دوست داشته باش به زبان چند شاخه گل در آستانه در قلبت   به زبان یک لبخند کوچک در زیر سقف خانه وجودت ...

         م عزیز ! در چشمان من تو  به شراب می مانی  خوشرنگ و زلال در چشمانت می بینم   به طنازی ، به کرشمه  می خواهی مرا ...
 به شبی مستی  می نوشمت  صبح  بعد  نیستی  اما  مثل همان مستی  و  من خیره  و مبهوت  که
شراب بود یا تو ... 

      م عزیز !  فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.   آینه نگاهت و لبخند های مشتاقت را به من بده ... روشنی و شراب را ، مستی چشمانت را  تکرار کن برای من ...   من  در فراسوی مرزهای تن ام  تو را دوست می دارم.

     م عزیز ! نگران نباش  ... چشم های ِ وحشی ِ مرا   هیچ نگاه هرزه ای رام نخواهد کرد ...  تو فقط  از مرز چشم های ِ دلم ،   پا بیرون نگذار ... 
می دانی  من هنوز هم در پس تمام اتفاق هایی که نیفتاده اند  می شکنم ...  چشم هایت را نبند  ... آهسته نگاهم نکن  ...   

        م عزیز ! بگذار بگویم   دلم هوایی شده ... هوایی نگاه های  تو که آتش می زند بر هستی ام   ... که رسوخ می کند در جانم

       م عزیز  !  چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن ؛خیس و خسته بیا ، نمی خواهم شاعر باشی ؛ باران باش !

        می دانم که تو زهر این جام را نوشیده ای که در خلوت نیمه تاریک چهاردیواری محبوبت با شمع های نیمه سوخته من باشم و ...  من  ... دیگر هیچ ...

         م عزیز !  نمی دانم  ممنوع نیستی که بچینمت  این جا هم که بهشت نیست  تا گناه حوا  را تکرار کنم  رنگ چشمهایت تمام تنهاییام  را پر می کند    به شاخهات نرسیده ، میلغزم     همیشه لغزیدن بهانهی خوبی است برای فشردن دستی که دوستش داری ! وسوسهی چیدن   رهایم  نکرد ؛   رهایت نمیکند

 م عزیز ! تو بچین !
                               ممنوع منم که بچینیم ... !!!  

م عزیز !  مرا آرام مگذار !  آرامم مگذار ... می خواهم ابر باشی بباری و سیرابم کنی ...       می خواهم بهار باغ خزان زده ام باشی ... می خواهم بودای من باشی ... بت من باشی ... همه چیز من باشی !


 
comment نظرات ()