خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تو را " هنوز " خواستن
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

 

               چه همه تلنبار وهم از تو "هنوز" در میان هست، وقتی پایِ این همه آدم به میان می آید  ...

               چه همه خالی ِ دست هایِ مستی آور تو "هنوز" هست به  هوس ِ دست هام.

                تو چه می دانی پس ِ این همه نبودن، نداشتن،

                     من ِ رسیدن به این جایِ بودن یعنی چه؟

                  تو چه می دانی بین ِ این همه تمنا و تقلا و نرسیدن چه همه درد هست، چه همه آدم جا به جا شده،

چه همه خاطره جا گذاشته شده و تو را  "هنوز"  خواستن یعنی چه؟

            تو چه می دانی از این توبیخ ِ هر روزه به دار آویخته شدن   

        تو چه می دانی  خیال ات به اندوه.   اصلن...

تو چه می دانی اندوهم  را هم از من بگیری  ....

 

 تو چه می دانی خودت را از خیالِ من بگیری یعنی چه ؟

 

 **************************************************

   پ ن 1 : شاید کمرنگ باشم اما دورنگ نیستم .  

 پ ن 2 : شاید کم پیش بیاد ولی پیش میاد یه وقتایی که همه ی احساسات آدم به خاطر موضوعی قفل کنه !   اونوقته که جواب همه ی سوال هات نمی دونم می شه!! 

می ری؟    ن می دونم. 

برمی گردی؟    ن می دونم.!!!!!!!!! 

چرا؟   ن می دونم.

کجا؟   ن می دونم.

تا کی؟    ن می دونم.

بر می گردی؟    ن می دونم.!!!!!!!!!

 


 
comment نظرات ()