خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تمام آتش تویی
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

 

              خاطرت بماند مرد!  اگر یک وقتی خواستی حوصله بگذاری چون آن روزها   ...  مجسمه ای از من بسازی،  مجسمه ی یکی زنی بساز که تلخ و شیرین از خواب پریده به هق هق گریه  از عمق ِ  خیالِ دیرپای ات خیال خواستن تو ، به خلوتِ بستر نشسته  خیره در چشم هایِ خمار و دلگیر ِ سحر، سرد و نفس گیر، که زمزمه ی تو "هنوز" به گوش اش مانده با آن صدایِ گرم و رسا ....      نمی دانم چرا هنوز  تو زبانِ منی ، حرفِ من ، دردِ من ، زمزمه ی تلخ ِ من  ...

               م عزیز !  نمی دانم چرا فاصله ی گونه هایِ من تا گونه هایت به صفر ِ مطلق رسیده بود و اشک ها به جایِ چشم هایِ من رویِ صورتِِ تو می سُریدند...   وااااای  !  به خیال نمی ماندی تو...به خواب نمی ماندم من...
              م عزیز ! درد از حدِ آستانه اش گذشته این روزها، منم  که کم آورده ام تو را.
     انگار نه انگار که این سرانگشتانِ سردم را هیچ زمانی نمی آسایند در آغشته گی ِ گرمایِ دستانت
انگار نه انگار که نیستی  و "هنوز"غنوده ای میان ِ نازکِ حریر خیالم...
     نشان بده من چه از بقایای اش مانده رویِ تکه تکه هایِ تیز و سر کج ِ هجر...
            نشان بده من  چه تلخ زانو بغل زده تکیه داده ام  به وهم    
و قول بده از اینهایی که گفتم  من را بهتر بسازی ، دردمند تر، بال و پر شکسته تر، خسته تر...ک ه کلمات تویِ دلِ شان، تویِ ذاتِ تهی شان، چین و شکن و ترک هایِ مجسمه را ندارند ...  نارسای اند، بی دست و پا و نا بلد راه اند طفلکی ها، از نشان دادنِ موج خورده گی ِ دل ها، خط و خطوطِ چهره ها، رمق و جانِ چندانی ندارند  ...

 

                م عزیز ! دست ِ خودم نیست که دستم نمی‌رود به آراستن ِ گوشه گوشه‌ی خانه‌ی ویران شده‌ی این خیال ِ خراب... این خراب آباد!!! باور کن دست ِ خودم نیست... شماتتم نکن......

             م عزیز !  آمده بودم بنویسم امشب... خاطره‌ای از خاطر ِ ناشاد ِ این روزهایم... باز اشک حلقه بست گوشه‌ی چشمانم... بی دعوت و بی بهانه... نشد... کلمه‌ها نیامدند... آنها هم این روزها از من دوری می‌کنند... همان‌طور که همه‌ی زندگی، همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی احساس‌ها...

 

               م عزیز ! کسی باورش می‌شود که من هیچ حادثه‌ای را دیگر انتظار نمی‌کشم؟؟؟  

                 م عزیز !  چند باری نام ات را به زمزمه صدا می کنم، شهدِ خاطره جاری می شود زیرِ لب هام، می دود تویِ رگ هام. گرم می شوم، مزه مزه می کنم اش، ! لبخند می آید... دل سوخته اسم اش نباشد بهتر است ، چون این طور دیگر دلی نمی ماند برایِ داشتن و... به یکی بی قرار می مانم که "هنوز" به آن جایِ زندگی که باید می رسیده، نرسیده، دلخور است از دستِ خودش، می بیند که این مدام دست و پا زدن هاش فقط بی قرارتر از این و به جایی راه نبردن اش کرده!    می بیند که با همه شوقِ خواستن چه نتوانسته...  . زندگیِ همه ی ما چیزهایی کم دارد و ندارد، حالا منم که بی هوا درست  دست گذاشته ام رویِ نداشته های زندگی ام، چشم باز کرده ام و دیدم  ندارم!  اما این که حالا چرا من دارم تویِ یک روز زمستانی این درد و دل ها را برایِ تو می گویم و نمی دانم بماند.   فقط این که خواستم قدردان باشم این وقت   ِ تو را برایِ همه ی نداشته هایِ من...

*************************************

              پ ن : دیشب، توی ِ   حال و هوایی که  در همه‌‌ی لحظاتم جریان پیدا کرده بود و خودم را خیلی رها و آزاد و خلوتم را از آن ِ خودم احساس می‌کردم، نمی‌دانم چرا یک‌هو یاد ِ آدمهای همین‌جور بی عشق متاهل" و البته متعهدی افتادم که چنین لحظاتی را می‌خواهند داشته باشند و ندارند!

              سخت است کسی بیاید توی ِ زندگی‌ات که بدانی لحظات ِ ویژه‌ی دلتنگی‌‌ات از آن ِ او نیست ! هم برای ِ تو سخت است، هم برای ِ او !

           فکر می‌کنم "دوست داشتن " تنهایی می‌‌آورد و این تنهایی است که می‌تواند روح ِ آدم را بزرگ کند !

           م عزیز ! من از  "دوست داشتن"   این قسمت ِ تنهایی‌اش را زیاد دوست دارم...

           که یعنی می‌دانی کسی هست که آن‌قدر دوستش داری که حتی نمی‌خواهی لحظات ِ دلتنگ شدن برای‌ ِ او را با حضور ِ هیچ آدمی معاوضه کنی ! که اصلا همه‌ی لحظات ِ دلتنگی ِ تو که متعلق به او ست، باید برای ِ  او باشد و نباید خودت را در موقعیتی قرار بدهی که مجبور باشی این لحظات را تباه کنی !

           که همین‌ها تنهایی می‌آورد! که اصلا  "دوست داشتن"  فقط  همین تنهایی است  و دیگر هیچ  !

         ** تمام آتش تویی  که در تمام من رنگ گرفته ای ... **

 


 
comment نظرات ()