خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
یک عاشقانه پر حرارت
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

 

         دلم برای یک عاشقانه پر حرارت  پر  می زند !

        م عزیز ! میدانی تلخ همه ی نبودن هایت را تاخت می زنم با دمی بودنت...؟؟؟  همان دم که عطر حضورت در روحم بپیچد ...

      م عزیز !  دوباره گم شده ای... ...  بی خبر میایی و بی اثر می روی... دلخوشم  به همین ...می دانم که نمی دانی ...عاشقی کردن هم راه و رسمی دارد ، که نمی خواهم در درس  هماغوشی نگاه هایمان رفوزه شوم... پس بدان مرا...بخوان مرا...دوست بدارم بدین گونه که هستم... ...نمی توانی ام از نو بنویسی...تصحیح نخواهم شد این بار...

          م عزیز ! می خواهم در نی نی نگاهت باشم هنگامه ی تنهایی ات...که بدانی لحظه لحظه هستم...هماغوش روح زخم خورده ات...حین خیره گی ات به پیچایش دود سیگارت...

                   یا هنگامه ی بازی نگاهت با برق  نگاهم  ...

       م عزیز !  حضورت هم که نباشد، یادت هست...که همانم بس است برای تمام عمرم ...که لبخندت مهمان همیشگی چشمانم است و هیچ لبخندی توان رقابت با آن ندارد...

        م عزیز ! توی این ماتمکده ی شلوغ عالم ، می خواهم خودم نباشم... می خواهم تصویر نگاه تو باشم...که هر چه می بینی ببینم...

         م عزیز ! مراقب نگاهت باش که جا خوش کرده ام در آن...که می خواهم تا بی نهایت دنیا در امنیت سایه بان مژگانت آرام گیرم  !  سایه  می خواهم این بار...عجیب است؟ نیست!   ...آغوشی می خواهم برای گریستن...در زیر آسمانی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند...که دلم خوش به همین هم نیست این روزها...

        م عزیز ! دلم آغوشی برای دلبستگی می خواهد...که بهانه ای باشد برای بودنم...برای ماندنم... ...که این بار یادت کفایت نمی کند مرا...

          م عزیز !  گاه می اندیشم نعمتی بی نهایت است لمس کردن...که می توانم دستانت را بگیرم...سر به روی سینه ات بگذارم و ضربه های بودنت را بشمارم...که بودنم عجیب  وابسته شده به این ضربه ها ی چکش وار...کاش بدانی ام این بار هم...که وسعت عزیز بودنت آنقدر هست که نخواهم بمانی برایم...تنها می خواهم که باشی...برای هر که خود می خواهی...مانع سفرهای دور و دراز خیالم که نمی توانم باشم...

     م عزیز ! حداقل بگذار در خیالم  ...زندگی کنم ! که همین خیال با هم بودنمان هم....... برایم زیستن می آفرینند ... می دانستی ؟؟؟

       


 
comment نظرات ()