خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
روزهای بدون تو
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

 

           م عزیز !  چقدر روحم محتاج لحظه هایی است که در آن جز تو  هیچکس نباشد...

سکانس اول:

      ...در امتداد خیابان منتظرم بودی ....   م عزیز !  ساعتها در کنارم نشستی    حتی لحظه ای نگاهت نکردم  ... در خیابان که نه در خلاء یا خلسه ای نا خوشایند" بودم  که پر شده بودم از حضورت ...    م عزیز !   این روزهای بی تو بودن تمام انرژی مرا از من گرفته اند.

سکانس دوم:

          م عزیز ! همیشه میگویی :   چیزهای فنا پذیر شایسته دلبستگی نیستند. ما که ماندنی نیستیم در این دنیا پس نباید به کسی دلبسته شوی..... و جواب من سکوت است  و بهت و علامت سوالی به اندازه دلتنگی هایم و دلبستگی شدیدتر.... م عزیز !  م عزیز !   وای از آن لحظه ای که نگاه پر از اندوهت را لحظه ای غافلگیر کردم   ... م عزیز !   آهسته نگاهم نکن ...

سکانس سوم:

        م عزیز !  من خیلی به تو و حرفهایت فکر میکنم. حرفهایت  نگاهت ... و اندوهت برایم باور پذیرند                       م عزیز ! کلمه به کلمه گفته هایت را قاب کرده ام و زده ام به دیوار ذهنم  ...   کاشکی الان اینجا روبه روی من نشسته بودی و به باورهای من گوش می کردی.اشکالی ندارد . میتوانی این نوشته ها را بخوانی ! می دانم که نمی خوانی و نمی دانی ....

       ( فقط رنگ لهجه ام را فراموش نکن: بنفش یاسی خیس!!!)

 سکانس چهارم:

    م عزیز !  من ثانیه ثانیه های خاطرات  با تو بودن را مرور میکنم. نفس میکشم. و این روزها که بدون تو دارد انرژی ام تمام میشود وقتی به خنده های گرمت فکر میکنم کمی توان از دست رفته ام را به دست می آورم ...       حتی وقتی خیلی از هم دور هستیم. مثل این روزهای قرن نما -  من بیشتر به تو و دستهای گرمت فکر می کنم ...

 سکانس پنجم:

        م عزیز ! در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است.   من با دیگران میخندم...  کار میکنم... زنده ام  ...         اما در تمام این لحظه ها فقط به یک  لحظه فکر میکنم ... همان 10 ثانیه !!! 

 سکانس ششم : ( باران تمام واژه ها را فرا گرفته)        

               م عزیز !  تو با من سر ناسازگاری گذاشته‌ای، شدید !   و من صبور شده‌ام، عجیب !    تو با حرف‌هایت دل ثانیه‌ها را میشکنی، چه برسد به دل من !                    م عزیز !   از نگاه ملتمس و من و منت  می فهمم که هیچ علاقه ای به گفتن نداشتی  و دلت می خواهد همه چیز را از چشم هایت بخوانم که می خوانم .   هزار تا حرف پراکنده که می شنوم و نمی شنوم .     تنم می لرزد و دوباره یادم می افتد :  من توی این حضور  اضافه ام ....

****************************************

             پ ن :  اگر یک روز با همه ی لحظه ها به معامله بنشینم...  همه ی همه ی خودم در برابر یک لحظه داشتن تو...     یک لحظه داشتن همه ی تو...        اندازه چند لحظه  باید زندگی ام را به دار بکشم ..........؟؟؟؟؟    

        


 
comment نظرات ()