خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
عادتم نده بی تو باشم
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

 

        م عزیز !    کجایی؟ چرا گمت کرده ام؟  چرا گمم کرده ای؟   نشسته ای و  له شدنم را می بینی ؟ 

         م عزیز !  می خواهم  تو را از همه جا پاک کنم ... از دلم خط بزنم   ...از ذهنم بزدایم  .....خاطراتم را از یادت پاک کنم .....چشمهایم را از نگاهت بشویم .....گردگیری کنم  همه وجودم را  ...  گرچه پاک نشد! 

         م عزیز !  خوابهایم تنها جایی بودند... که لانه کردی و دستم نرسید!....پس خواب را به خود حرام کردم تا صبح!  و تا صبح خوابت را در بیداری دیدم جایت که خالی شد....من آنرا با همه چیز پر کردم...با گل ....   دوست... .کار.... قوم... خویش.....زندگی...اشتباه .....تفریح ....! و هرچه کردم  پر نشد! 

        م عزیز !  تمام این مدت دلخور بودم  ...... دلخور بودم از تو ... عادت نداشتم بدون تو زندگی کنم!!!  م عزیز !  عادتم نده  بی تو باشم  ....

        م عزیز !   زندگیم آنقدر از تو پر است  که  باور ندارم  بدون تو هم زندگی باقی خواهد ماند!    بدون  تو ، زندگی نماند ...اما من زنده ماندم   انصراف دادم از زندگی  .....  وقتی می خواهم خاکت کنم  ،   سینه خیز هستی ام  را با تو چال می کنم  !!!

        م عزیز ! من بردن نامت را ممنوع می کنم   .....تا هر بار که نامت را عاجزانه صدا می کنم ....سکوتت را  نشنوم!!!

          م عزیز !  بین خودمان باشد ...گاهی یواشکی صدایت می کنم هنوز...و خوب گوش می دهم سکو تت را ....شاید لابلای آن جوابی بود برای من !   م عزیز !   ...چطور دلت میاید  مرا به خودم بسپاری با این همه درد  ! ؟ و سر آخر....  م عزیز !   م عزیز !  تو را به خدا  دیگر به خوابم نیا ! خوابت را که می بینم بیداری برایم از مردن  هم سخت  تر می شود!

        پ ن : انگار کسی حوصله حرف زدن نداره. مدتهاست نتونستم با کسی جدی حرف بزنم . همه از جدی بودن فرار می کنن... همه نقاب شوخ طبعی به چهره زدن و من هم مثل اونها... اما این نقاب داره نفسمو می گیره... میخوام که برش دارم  ولی نمیشه ... میدونم اگه برش دارم  ... منزوی می شم !

 

 


 
comment نظرات ()