خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تو خود عاشق شدن هستی
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

 

         م عزیز ! می دانی که سیاه و سفیدم ...

           م عزیز ! بیا من را دوباره بخوان ! دوباره رنگ کن !

            دیگرلازم نیست  همه حواست به حواشی ام باشد به اینکه از خط بیرون نزنم !          بگذار دور برم آبی و صور تی وسبز ! من هنوز به ریشه همه رنگها معتقدم !

              وقتی می رفتم   صداش یک جور ِ حسرت باری از بالایِ سرم گفت: کاش می ماندی...! درست پشتِ سرم بود سرش بالایِ سرم، دست اش کمی دورتر از انحنایِ کمر ، می شد مکث کنم، همه چیز  را رها کنم و با چرخش ِ تنی لبریز ِ خواهش ِ زنانه، تنگ بگیرم در آغوشِ مردانه اش، بمانم، بمیرم... اما نکردم، نماندم. 

        نگاه کردم دم ِ غروبِ رفتن ِ اشک بار، از همه ی من، مردِ صبور ِ سیگار به دستِ مغمومی جا مانده بود... 

  حالا...آن قدر در به دری کشیدم از پی ات، که دیگر زنده نیستم، نمی دانی چه بر سرم آمده و نمی خواهم که بدانی.  یک بار   تنها دو قدم فاصله داشتم با قدم هات، که کسی گفت می خواهی چه کنی؟ می خواهی به اش چه بگویی؟ وقتی نمی خواهدت...و قدم هام مردد ماندند و راه کج کردند به سمتِ دیگری...

             آن وقت ها تویِ آینه نگاه که می کردم او بود، بس که شبیه بودیم، بس که بی کسی مان اندازه ی هم بود، بعدش، درست از یک جایی به بعد که سایه ی آن مرد هی تاریک و تاریک تر شد به سرم، تویِ آینه نگاه که می کردم باز تو بودی، مثل ِ آن پیش ترها، بس که شبیه بودیم، بس که دوست داشتن مان اندازه ی هم بود، تن ِ هم بود...

اما از همان شبِ جدایی، دیگر هیچ کسی تویِ آینه نبود، من از آن شب بود که مردم!

             می دانم یک وقتِ بی وقتی را پی ام می گردی، اما نگرد، که مدت هاست با یک سوال مرده ام، حالا تو زنده گی ات را بکن ...

 

                 م عزیز !  چقدر دلواپست هستم ... فقط خوشحالم از اینکه به من وابستگی داری !  

             

       

 

 


 
comment نظرات ()