خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
نوبت توست
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

 

                       می خواهم بگویم  نفس ها هم شبیه دارند! که وقتی یک جور ِ محزونی نشسته ای تویِ ماشین  و نمی دانی این صدا فقط برایِ صدا کردنِ تو  بوده، برایِ فقط قربان صدقه رفتن ِ تو ، برایِ خواندنِ تمام ِ شعرهایی برایِ تو ، برایِ زیر خواندن و گم شدن تویِ بمی ِ صدایِ او...

                        و یک هو وسط ِ این همه حواس پرتی و تویِ فکر فرو رفتن، صدایِ نفس کشیدن هایِ گرم و عمیق کسی، شناور شود تویِ وجودت، رخنه کند تویِ جانِ گوش هات، یک جور ناگزیر و شرم داری برگردی سمتِ صدا و یک صورتِ غریبه بزند زیر ِ کاسه ی آرزوهات، بخورد تویِ ذوق ات، بس که چهره ی آشنا ندارد پشت اش و تو دل ات خواسته بود آشنا ببینی پشتِ این نفس هایِ عمیق  گرم ِِ تویِ جان نفوذ کننده، تویِ این نفس هایی که می بردت به حوالی ِ  روزهای گذشته می بردت تویِ خنده ها و سیگار کام گرفتن هایی، رهای ات می کند کنج ِ موج هایِ ویران کننده و پی در پی ِ نگاهِ آدمی، که اصلن می برد و می نشاندت کنار ِ آدمی که هست تویِ ماشین و دست هایِ عزیزش هست "هنوز" رویِ دنده و می خواستی همیشه که  فشارهایِ حریص اش باشد رویِ سرانگشت هات و نفس هاش می پیچد "هنوز" به گوش ِ جان ات و هی سکوت می شوی تو از بسیاریِ سرخوشی، که هی مثل ِ کودکی از سر ِ ذوق و بی قیدی می پلکی لایِ خلسه ی گرمایِ نفوذ کننده ی نفس هاش، سُر می خوری رویِ دم ها و نفس می کشی به هوایِ بازدم هاش، که حواس ات هست جایی که او دم گرفته را تو بازدم باشی و جایی که او از تمام ِ جان اش نفس می سُراند به هوا تو گیرنده باشی به نفس ها، ببلعی هوایِ آغشته به بازدم هاش را.

                         می خواهم  بگویم نگاه هایی هست که مالِ هر کسی نیست، که عزیز است، که بس که عزیز ست غنمیت هم هست، که بدجور مفرحِ ذات است و ممدِ حیات، و حالا که تو عاجزی به این نگاه ها - نگاهی که زنده کندت از نو - که حالا بد جور ویران کننده می فهمی معنی ِ بی قرار ِ تویِ آن "بر   نیاید از دل تنگ ام نفس   را، بس که عاجزی تو به داشتن ِ این نگاه ها ...

                          پ ن۱: یک چیزی تویِ این روزهایِ من، تویِ خودِ من مانده و هست، که می ترسم ازش، می ترسم برگردم به خودم تویِ آینه، تویِ چشم هایِ آینه زل بزنم و اعتراف کنم به اش، اعتراف کنم چه شده بارها نشسته باشم تویِ جمعی و با همه خنده هایِ پر رنگِ رویِ لبهام، حس کرده باشم "منم یک جور ِ بی اغراق و قدرتمندی در حالِ تحلیل رفتن است، چیزی از من درونِ من رو به زوال است، که دارم در سختی و  تلخی ِ بی شرم   ذره ذره فرو می ریزم که  ترجیح می دهم تویِ این شرایط ِ سخت آدم ِفرار باشم و خنده هایِ زیاد و دروغ هایِ سختِ و آدم بزرگانه ی مصلحتی با اون بار ِ عظیمی که تحمیل می کنند بر شانه هایِم ، اما یکی جرات اش کرد به گفتن، جرات اش کرد زل بزند تویِ چشم هام که مثلن حواس ام به ات هست دختر! بعد هم یک جور ِ آروم و سر به زیرانه ای، بی که بفهمندش باقی ِ بچه ها، صداشو بیاره کنار ِ گوش ام پائین که : "حواس ام هست، دارم می بینم اش آن چیزی را که از توویِ تو افتاده به جان ات و ذره ذره از توو پوچ ات می کند، خالی ت می کند، از بین می روی این طور!"

و من می مانم و دیگر لبخنده ی کم رنگِ رویِ لب هام از جنس ِ تظاهر نیست، از جنس ِ زوالنده ی درد است، از جنس ِ دستت رو شدن، از جنس ِشرم و خجالت، از جنس ِ دستپاچه گی ِ تازه گی ها چه مرگ ات شده دختر که عرضه نداری حتی به یک ادایِ ساده ی آدم هایِ خوشبخت...؟

              پ ن 2 :  نوبتِ توست کنون که دمی دهی و باز  دمی بگیرانی...

              بالهایم را در کمد لباسهایم آویزان کرده ام ! تا اطلاع ثانوی ساکن زمین خواهم ماند !


 
comment نظرات ()