خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
 
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
 

 

      

                     و من ماندام که عاشقی که قرار است همه اوشود یعنی در چشمانش اورا ببینی در حرکاتش اورا ببینی. در چشمهایش عکس او را ببینی. در کابوسهایش اورا صدا کند و در رویاهای مستانه اش دست او را بفشارد و نام او را صدا کنه. عاشقی که قرار است خود را رسوای عالم بکند. چرا از بردن نام او باک دارد؟ چرا نمی گویی محمدم؟ چرا نمی گویی محسن عزیز. چرا نمی گویی مرادم. "م" دیگر چیست؟ از رسوایی می هراسی؟             من از تو یک خاطره بیشتر ندارم و همچنان متهمم ولی دیگران به تاراج برده اند و هیچ اتهامی به سویشان نیست. اما اینکه دزدیده پس نخواهم داد.

نویسنده: یه رهگذر

 

                 این کامنت یک رهگذر است که مرا متهم کرده  به ترس از رسوایی ....

که خود نیز  در این ترس به سر می برد  از افشای هویت خویش  که من اگر  می نویسم " م عزیز "  اینک رسوای عالمی ام ... تو خود بیاب و بنمای خویش را  !!!!

 


 
comment نظرات ()