خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
امان از آغوشت
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 

 

        م عزیز ! می دانم که نیستی،   اما برق حضورت را در چشمانم حس می کنم  وقتی که نقش ات در ذهنم  تصویر می شود.   گفته بودم چقدر دوست دارم که باشی، همین جا، در کنارم، مثل حالا ؟ صدبار گفتم، و تو نشنیدی  ...  شاهدش همین سکوت !

          م عزیز ! به خاطرت گاهی با غرورم قهر می کنم، و به دقیقه ای شنیدن صدایت دلخوشم ... تو به من بگو گریزگاه کجاست! اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟؟

                 بی انصاف پاهای ام  به تردید گره می خورد  و دست رد بر سینه قلب ام می زنم  تا نخواهمت  . اما بی حضورت می خواهم ریشه های قلبم را با تو ببافم، تارش از تو، پودش با من.  می دانم    میدانم...هزار عیب و نقص در من است ، اما تو با نگاه محبت مرا تماشا کن ...

       رسوا شدن که شاخ و دم ندارد. می خواهم رسوای عالمی شوم فقط  کاش این حضور گاه و بیگاه  رنگ تعلق بگیرند، رنگ آغوش، بوی تن تو، و برق چشمان پیوسته درخشانت وقتی آهسته نگاهم می کنی   !!!

         م عزیز !  دستت را به من بده، با من بیا ، این اتاق تاریک دیگر نور  می خواهد. بوی حضورت را می طلبد. صدای نفس های تو را می خواهد.

           بگذار بازوانت غرورم را جسورانه گره بزند ، دست رد بر سینه تنهایی ام بزن.       شانه هایم را با سرت سنگین کن،     صورتم را به هرم نفس های ات داغ، تپش قلب ات را بر سینه ام می خواهم،       آرام آرام، و صدایت را،        بگذر شانه ام  تو را تحمل کنند. در آغوش ام باش.   

 م عزیز !  دستت را به من بده، با من بیا، دیوار دیگر جای نقش تو نیست

 

    پ ن : امان از آغوشت که باید چون سیاووش از آن گذشت...... !!!!

 

 

     پ ن 2 :  هزار بار دیگر هم که از شانه‌ای به شانه‌ی دیگر بغلتی ،این شب صبح نمی‌شود  وقتی دلت گرفته باشد .


 
comment نظرات ()