خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
پنج شنبه دوست داشتنی
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

          

                       www.4farzandebahman.persianblog.ir

 

     واقعا پر شدم از حرف ... داره از همه جام حرف می زنه بیرون ...

        م عزیز !  متشکرم از اینکه بهم نشون دادی آدم خاصی هستم  ... 

      به یک شکل غیرمعمول چیزی که هستم رو به تو مدیونم ...

       م عزیز ! م عزیز ! در تمام مدتی که در کنارم نشسته بودی اونقدر ترسیده بودم که به سختی می تونستم حرف بزنم ... شاید یک روز طول کشید شاید یک دقیقه ولی به یک طریقی هیچوقت تموم نمی شه ...

          م عزیز ! به یک شکل غیر معمول بهت نیاز دارم ... به یک شکل غیر معمول تو دوستم هستی  ... به یک شکل غیر معمول یه چیزی درونم داره قوی می شه ... داره تسلیم می شه ... و تو تنها دلیلش هستی ...

         م عزیز !  توی زندگی من تو آدم خاصی هستی  تو روح منو لمس کردی به یک شکل غیر معمول تو منو کاملا ساختی ...

          م عزیز ! همه جا هستم  سقوطت رو می بینم ... صعودت رو می بینم ...   ولی م عزیز !    ... هیچکس نمی تونه به تو کمک کنه جز من !

       م  عزیز ! من به خط و خبری از تو قناعت می کنم ... کاش نگی خبری از یادت نیست ... می خوام بدونی  پنج شنبه همین پنج شنبه  با حضور گرم و حسرت بار تو     از تمام شب های بی ستاره م عکس یادگاری گرفتم !!!

   م عزیز !   یه  ِ تریلی َ حااااااااااااال دار َ م م م م م  ...

 

 

  پ ن : یه چیزی توی روز پنج شنبه  من، تویِ خودِ من مونده و هست، که می ترسم ازش، می ترسم برگردم به خودم  و اعتراف کنم بهش ، اعتراف کنم  که  نشسته م تویِ جمع بچه ها با سر و صدا و رقص  و با همه خنده هایِ پر رنگِ رویِ لبهام ، حس کرده باشم "منم یه جور ِ بی اغراق و قدرتمندی در حالِ تحلیل رفتنم ، حس می کردم  چیزی از من درونِ من رو به زواله، که دارم  تو سختی و  تلخی ِ بی شرم   ذره ذره فرو می ریزم که  ترجیح می دم تویِ این شرایط ِ سخت آدم ِفرار باشم و خنده هایِ زیاد و دروغ هایِ سختِ و آدم بزرگانه ی مصلحتی با اون بار ِ عظیمی که تحمیل می کنن به شونه هام ، اما یکی !!!  جرات اش کرد به گفتن، جرات اش کرد زل بزنه تویِ چشم هام که مثلن حواسم به ات هست دختر ! بعد هم یه جور ِ آروم و سر به زیر، بی که بفهمنش باقی ِ بچه ها، یادش باشه که سیگارم تموم شده و آخر شب پاکت سیگاری بسرونه توی کیفم و  صداشو بیاره کنار ِ گوش ام پائین که : "حواس ام هست بت، دارم می بینمش اون چیزی رو که از  تویِ  تو افتاده به جونت و ذره ذره از تو  پوچت می کنه، خالیت می کنه، از بین می ری این طور دختر !" ...


 
comment نظرات ()