خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
چرا نگاهم نمی کنی
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

         م عزیز !  نمی دانم چرا الان یک دفعه  ،  دلم خواست نامه بنویسم ،  بیایم اینجا و برایت بنویسم هی ، یادت هست؟  خیلی وقت پیش بود به گمانم...که یک بار برایت گفتم به خنده...که جمع دوستانم جمع بود و هر کسی به شوخی و یا به خنده ، از آرزوهایش می گفت که مثلا دوست دارد آنکه همراهش می شود فلان پست و مقامی را داشته باشد، فلان تحصیلات را داشته باشد و...کسی ایده  بزرگی در ذهنش داشت...بعد یک دفعه از من پرسیدند ؟؟  تو دوست داری طرف چه کاره باشد ؟ من که خنده در کنج گلویم مانده بود و چشم هایم از شرارت در حال انفجار بود گفتم " 

 "دزد"که شبها برود دزدی وقتی همه خواب هستند و من منتظر بمانم که برگردد و صبح خسته باز گردد و برایم تعریف کند که چقدر دویدم و از چنگ چقدر از آدمها فرار کردم و از چه همه دیوار پریدم و من آی ذوق کنم از این همه تعقیب و گریز و شهامت...!!  و بعد قاه قاه زدم زیر خنده و چشمهای دیگر دوستانم شبیه علامت سوال شده بود!!!

سالها گذشت.....

       م عزیز !   یک بار تو از من پرسیدی،  دوست داری کسی که همراهت می شود چه آدمی باشد....؟ آن موقع چشمهایم پر بود از عشق...پر بود از نگاه..  گفتم کسی که مال من باشد فقط مال من ... کاش چشمهایم را دیده بودی از پشت تلفن !    گفتی همونی می شم که تو می خوای ... و می دانستم که همونی نمی شی که من می خوام !!!

 

        م عزیز ! من دلم می خواهد یک روباه باشی ... یک روباه مثل روباه شازده کوچولو....که صادق باشد...که هر روز فقط کمی و فقط کمی به من نزدیک تر شود ..که بعد صدای پایش برایم شود آهنگ...که بعد همین آهنگ من را از هفت سوراخ بیرون بکشد....که بعد دلیل دوست داشتنش فقط همین رنگ گندمزار باشد... و همین یکتا پرستی ام ... همین من باشد خود من  !!!   که بعد اشکهایم بی خود و بی دلیل جاری شود در مقابل پاکی علاقه اش... !

روزها گذشت.....

      م عزیز ! برایت گفته بودم گاهی وقتها برایت نامه می نویسم ؟ می دانم که نگفته بودم  می دانم که نمی دانی  ... دیشب نامه ام این گونه آغاز شد..."روباه من سلام" !

 

          پ ن 1: دچار سوء تفاهم نشوید...آقای روباه کاری پر از شرافت دارند ...

             پ ن 2 : چشم‌ها رازهای انسان را برملا می‌کنند. رازهایی به ندرت نوشتنی! همیشه معتقد بودم مردمک‌ها آخرین چیزی است که برای نزدیک شدن دو تن به هم باقی می‌ماند. چشم‌ها را باید گران کرد،  ارزشمند‌ترین‌هایی که مشتری هم نباشد   نباید زیر قیمت فروخت  !     احتکار آن‌ها عین ذکاوت است و هوشمندی  ... (  - پرسیدی چرا نگاهم نمی کنی ؟        -  ....  !!!!! )           برگ آس آغاز هر شروع ....

 


 
comment نظرات ()