خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
او سهم من نیست
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
 

 

                - سهم من از تو جز سایه ای بیش نیست  که آنهم گهگاه دریغ می شود از من ....

 

            من که داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر . صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی  می‌خوردم با شیر کم‌چربی ، حواسم بود که وزنم از50 کیلو بیشتر نشود ، حواسم بود که پیاده‌روی کنم، ،  روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم  ، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم  ، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت یخی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی  ،   حواسم بود که تولد کسی یادم نرود ، ..   بعضی روزها  موبایلم را خاموش می‌کردم   ، نقاشی می کردم ...  موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم،    غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.

      من که  داشتم زندگی می‌کردم  . من  معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم   «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم.  ...!!!     

         نمی‌دانستم طعم لبهای  کسی روی لبهایت  جا مانده  باشد چه سنگین‌ است ، 

               من نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور  بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. چرا ؟؟؟؟

 

 

                     آخرین حرفش : برو بیرون ... !!!

         دیگر از هر چه حرف بود بیزار بودم...کافی بود خاطراتم را مرور کنم...همه ی بدبختی ها  " حرف "  سر آدم میاورد ! نه قربان ! دیگر نخواستیم ! من دیگر ظرفیتم تکمیل بود ! انقدر گپ و چرت و پرت شنیده بودم که برای یک عمرم بس بود ! تکمیل !...فرقون فرقون حرف ذخیره داشتم!...یک کلمه ی دیگر که میشنیدم بالا میاوردم... دیگر بَسَم بود ... !!!

            می دانستم پشیمان می شوم  ولی گفتم .. گفتم که تو سهم من از زندگی نیستی   ... و پشیمان هم شدم !!!! دیروز سقوط من بود به وسط زندگی در قعر جهنم ... این که، که بوده و از کجا آمده ام. این آغاز داستان است و دیروز ، روز مرگم . . من  چه می دانستم در کنار یک دوست که نه یک رفیق  نشستن چقدر لذت بخش است   چه حظی دارد، راه به راه سیگار اسه سبز روشن کردن و بشنوی که بهت بگوید : بسه دیگه خودتو خفه کردی ...  چه می فهمیدم  لایی بازی توی اتوبان ها و جا ماندن و جا گذاشتنش چقدر کیف دارد. 

      من چه می دانستم  مرام گیر شدن یعنی چه!     

   من آغوش می خواستم و دستهایی که پر می کند !!!!!

              انسان یک موقع به خودش می آید و می بیند آنقدر اردنگی می زند به روح اش ؛   آنقدر اشتباه و خطا می کند که باید به حال خودش زار زار گریه کند، چرا دروغ بگویم؟ یکی اش هم من !  

        شاید در میان آدم های اطرافم هیچ کس به اندازه من در نیابد یک زندگی با دوست  را از بن  از دست دادن، سوی دیگرش، فرار از یک زندگی کاذب است و بی آموخته. مثل تخم مرغ بی زرده،  . حقیقت هم جز این نیست؛  کتاب خواندن و نواختن  و   نوشتن چه سودی دارد ؟ فلسفه و ادبیات  خواندن و غرق شدن در فضای روشنفکری و عارف مسلک شدن به درد کجای ام می خورد ! وقتی تکبر، افاده زشت و سواد کتابخانه ای ،  لعابی سخت بر آرزوها و ادعاهای ام کشید ...

         تلنگر را رفیق زد و رفت. بد هم زد ! جایی که   آینده از ته دل به دیروزم خندید ، نقطه ای که فهمیدم یک جنگجو همواره برتر از شاهی بر تخت است. به جنگ "بدیهیات" رفتن را محتاج شدم، و شکار آرزوهایی که با هیچ چیزی نمی شد خرید اما با دل و احساس یه قیمت تر بودند و تازه تر. و اینجاست که هرکس به این جای زندگی اش که می رسد همه گذشته اش را در 60 دقیقه می تواند فراموش کند ! نه کار غلطی بود و نه افتخاری.   حق با قلبم  بود ! آن هایی که ارزش جنگیدن را می فهمند، آسمان مال آن هاست،   نباید ترسید، و من ترسیدم از جنگی که می دانستم در آن پیروزم ... چه حماقتی !      او  را می خواهم. با همه وجود، با هر سختی و دردسری که در کمین پستی و بلندی های خود دارد. 

                      ولی او  سهم من نیست !!!!!

 


 
comment نظرات ()