خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
نکن دیگه اینکارو لطفا"
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
 

                 این روزها ! من  از اینجا تا خدا صف میکشم برای دو بار دوستت دارم !  می دانی دوستم !!!  خیلی از مردم  آرام آرام با حسرت ! منتظرند که تنه بزنند به همه احساسی که زیر بغل گذاشته ایم  و   سلانه   سلانه میبریم تا پهن کنیم وسط تنهایی هایمان ! 

           وسط این همه بیانیه و اعلامیه ! وسط این همه خط و نشان ! هنوز من تو را در صدر همه دغدغه های ذهنی ام می گذارم !

       این یک در میان دیدنت   ! این هر شب شنیدنت   !  حواس دلم را پرت می کرد  ! همه  ترس من از روزهایی ست که نخواستن های هر روزم را بچسبانم  به یخچال زیر یکی از همان عکسهایی که لبخند می زند .... !!!!!

               میدانم از این عریانی احساس من و خودت می ترسی ! همیشه می ترسیدی !     

           عزیزم ! می خواهی ننویسم  ؟؟؟  می خواهم بدانی وقتی نمی نویسم ! نمی توانم لم بدهم روی کلمه هایی که وزن حضور تو را دارند ! کم می آورم وسط  این همه نباید خواستن تو !!!!! 

           من با نوشتن زندگی نمی کنم از تو چه پنهان من با نوشتن نفس می کشم .... !!!!  
                 این روزها در یافته ام  زمان درمان زخم های روح و دل  است ...دریافته ام اگر  شیشه بهنوش !!!  نبود امان آدمی طاق می شد....یکجوری دیوانه می شد!!   

           دریافته ام که تنهایی بهتر است از هماغوش  شدن با کسانی که از محبتت می ترسند ...!!!  دریافته ام زمان چگونه جای خالی کسی را برایت می بافد...

         اما یک جا آن گوشه ها همیشه از نبودش غمگینی  !! می دانم غمگینی ... !!!!

        برای من همیشه اواخر شهریور است که  حس می کنم  زندگی ام نقطه آغازی یافت  که زندگی ام تمام شد      لعنت به تو ... این همه رنگ سبز و آبی و قرمز و بنفش به چه کارم می آمد ؟؟؟؟   من که داشتم به زندگی  خاکستریم عادت می کردم  ... !!!  

        روزهای آواره گیم  تموم لحظه های تنهاییم  رو که شبیه و از جنس تنهایی خودت بود رو پر می کرد  ؛   یادش بخیر   هر   لحظه ای که نیت می کردم ،  هر زمان که می خواستمت بودی  گوش می کردی... و من تنهائیم را در تو گم می کردم ... 

           نمی دونم  وابسته می شدی یا خودم موجب شده بودم که تو طعم جدیدی از تنهایی رو تجربه کنی و شاید چون به بودنم عادت کرده بودی ؛  لحظه لحظه   همراهم بودی...   با من بودی که تنهاییم  فقط همراهی ام می کرد و عذابم نمی داد و مزه اش به همین بود ...     باور کن که سکوتم  هم به اندازه  لحن صدا و  نگاه پر مهرت که پنهانش می کردی  با من بود...و تنهاییم رو پر می کرد   گرچه جنسیت تنهاییمون  متفاوت بود... 

        شاید بعد تر ها که می شنوم این آهنگ را ( آهنگ متن وبلاگ رو که لعنتی خراب کرد همه چی رو )    نتوانم همه ی حس هایم را به یاد آورم اما بی شک دیگر این را به یادم خواهد آورد که آن شب  چه همه بی قرار بودم و چه همه خسته ! و چقدر نیاز داشتم به هم کلامی ات   اصلا حواسم به خودم نبود.که تایم اوتی می خواهم برای روزهایی که گذشت .که تنها باشم و تنها .حتی به دور از هر چه که ارتباطت بدهد به دیگری .بنشینی لب آرام جویی یا که کلبه ای در جنگلی یا که کنار آبشاری و تنهاییت را جرعه جرعه سر بکشی.

            یادت باشد شاید بعد تر ها که می شنوی این آهنگ را باز هم به یاد بیاوری  که چگونه  ناگهان یک شبی شب دیوانگیت  می شود .  شبی که بیداری اش ویرانت می کند و بغض لعنتی و این آهنگ و این هوا و این باران می کشاندت به بی قراری. و چگونه با همین آهنگ حضور در  ماجرای زندگی کسی می شود شروع ماجرای تو ....

              شاید بعد تر ها که این آهنگ را می شنوم یادم بماند حضور سرکش و دیوانه ات را و  تلنگری که به من زدی و بد هم زدی ...    یادم بماند که باز هم به شوخی و خنده تمام می کنم همه ی این حس های آشفته را.جایی پنهان می کنم در اعماق و هزار توی درونم که دیگر هر آهنگی نتواند که بکشاندش بیرون....!!!!

               شاید بعد تر ها که این آهنگ را می شنوم همچنان یادم مانده باشد  . که قرار است دیگر اولین نگاهم را به این گوشی ندوزم  و منتظر هیچ پیامی نباشم .  و توی اتوبان  به هیچ صفی  زل نزنم ... !!!!! یک جور خاصی است این آهنگ برایم. از اون حزن های  خاصی که چاره ای نداری جز این که به اشک هایت مجال ریختن دهی.دلتنگی خاصی  می چشاندت.

 دلتنگ همه ی خاطره هایت می شوی.دلتنگ همه ی لحظاتی که آرزو می کردی آن قدر کش می آمدند که دیگر نگران تمام شدنش نباشی.دل تنگ لحظاتی می کندت که عمیق ترین لحظات دنیا بود برایت ، مثل صدای نفسی در گوش ات.مثل گرمای آغوشی در بدن    ... !!! مثل چشیدن اولین بار طعم لبهایی آنقدر طولانی که نفست بند بیاید و .مثل بغض فرو خورده ای در گلویت . مثل نوازش آرام دستانی گرم  روی صافی پوست تنت  !!! مثل  ... !!!!

         اما هر لحظه دور تر شدن ولی نزدیکتر بودن تا کجا می ره ؟ نمی دونم کسی که سیگار به سیگار روشن می کنه عادت کرده ؟وابسته شده ؟ احتیاج داره ؟ حتی ممکنه دوست داشته باشه ؟ اما تو همیشه گفتی نمیتونم ازت دور بشم      گرچه من نه دلیلی داشتم و  نه  پیدا کردم!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ 

             فقط خوب می دونم اونی که سیگار به سیگار روشن می کنه  باید ترک کنه

                                      و گرنه می میره  !

 

 

    پ ن 1 :  نکن دیگه اینکارو  لطفا" ...

                پ ن 2 : نمی خواستم دور بخورم !!!!!

 


 
comment نظرات ()