خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
چشمان تو سر به راهم کرد
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

          

               عزیز من !!!!  برای شبهای تنهای ام   فکری کن! من فکر میکنم بیشترین بار غم دنیا مال همین شبهاست ! اینکه هر دو بیداریم اینقدر نزدیک ! اینقدر دور ! باید با من حر ف بزنی ! حتی اگر  از  شنیدن حرفهایت طفره رفتم ! با زهم حرف بزن  ... آرام در آغوشم بگیر و خودت را به یادم بیاور ... !   

             عزیز من ! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش   من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر ، صحنه ی بازی ست ، من خوب می دانم که باید ببازیم . یا پاک  باخته شویم    اما بدان که  :  

        من  برای بازی های حقیر آفریده نشده ام  .  مرا به بازی کوچک شکست خوردگی نکشان ! 

          نگذار زمان ، پشیمانی بیافریند .  به زندگی بیندیش که می خواهد   بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند . به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدن  را نفرین خواهد کرد . و به روزهایی که هزار بار گفتنش ، حتی لحظه ای را باز نمی گرداند . تو امروز بر فرازی ایستاده ای که صدها راه را می توانی ببینی  ،   و دیدگاه تو به تو امان می دهند که همه مسیرها را تا اعماقشان بپایی . در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی ،         در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی ،   در آن لحظه هایی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری    که آن سوی آن پایان  تمام اندیشه ها و رویاهای من است  ... ،     

        به یاد داشته باش    که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردد ...           بیدار شو !   بیدار شو   و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار !   من لبریز از گفتنم نه نوشتن ...    گوش کن .  گفته هایم دیگر تکرار نخواهد شد ....  :  

        دل داشته باش !     بیا از نزدیک نوازشم  کن

                       تمام هنر من  در دیدار با تو  این است  که فنجان چای  نریزد  با لرزش دستانم وقت خیره شدن به   تو    اما در اختیارم نیست باور کن ... !!!

       گیرم اگر برم روزی از کنارت و از پیش چشمت مطمئن باش دل و دست خالی نمیرم.  این همه راه کوبیدم و اومدم که مفت مفت برگردم و لب و لوچه آویزان و دست از قد و قواره ام درازتر؟  میدونی  یا نه ؟  یا بگمت که من ِ روسیاه،  این حس  لامروت رو ، ای   یه   جورایی میشناسم،  گرچه گاهی به قدر آهی ننشسته کنارم تا براش حرف بزنم   و اون هم دست کنه توی موهام  و اینجوری بگه : "  هی  جونم برات بگه ، یکی بود یکی نبود..."  

      و من آخ عشق میکنم و آی حال میکنم و آی بغض می کنم  تا هفت بند دلم آزاد بشه از گرفتگی  و ...    خب از سادگیمه که اینجور بال بال میزنم  از نداریم .            نه ، نه، دارم یه چیزایی   اما نمیدونم چقدر می ارزه یا اصلا میتونم حرفی از داشته هام  بزنم ؟؟؟    که من  رنگین کمان رو زودتر از بقیه می بینم   ولی دیگران بی ام و آخرین مدل رو   که من  می دونم و نمی گم و دیگران نمی دونن و می گن ...  خب از سادگیمه که میترسم قیمت پایین بگن .........   کی قیمت میزاره پای این چیزا  ؟  خودم که از سادگی نمیتونم چیزی بگم. شرم   دارم.   گرچه اما همه داشتنای من همینه . همین شرم داشتن و صداقت و بی تزویری ...     لعنت به این وسایل اندازه گیری و نرخ گذاری.    میبینی  ،     اومده بودم که  بمونم........... .  گمونم باید کفشامو جفت کنم ......    میزارمش و میرم. جاش امنه پیش تو ...........      این آخریا چیزی ندارم بنویسم جز از تو نوشتن .  قدر خودتو  بدون    با هم     هم که نباشیم هوش و حواسمون همین دور و برا پرسه میزنه  ، به هوای ........

              پ ن 1 : از درون روزنه چشمانت نگاه که می ریزی  انگار همان مرد    سال های انتظاری تو ...   دوخته بودی  به من چشمان پر التماست را      انتظار بدترین شکنجه بود در تمام پاییزم      دیدن چشمانت از دور  اگر چه تمامی نداشت       اما همان ،  همان چشمانت  سر به راهم کرد  ... !!!

            پ ن 2 : روزی از این روزها  زنده زنده می‌میرم .... !!!


 
comment نظرات ()