خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
رفیق روزهای خوب
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

 

       رفیق روزهای خوب  ... رفیق خوب روزها ... !

      گذاشتم خودت را و خودخواهی هایت را   جمع و جور کنی  و بروی . 

        گذاشتم من را با آن چشم های مهربان و نگاه عمیقم به خاطر بسپاری و بروی .    قبلش  با انگشتهام ، صورتت را لمس کردم .       چقدر این همه وقت ،  دلم می خواسته لمس کنم صورتت را ...

  

        پ ن 1 :  من معامله با آدمها رو یاد گرفتم  کسی می دونه چطوری می شه با خدا معامله کرد .؟؟؟؟؟

            پ ن 2 :   گاهی یه چیزی بد جوری می خوره تو برجکت  !   اون قدر که تا ساعتها تلوتلو می خوری که بیفتی یا نیفتی ... گاهی بعضی چیزا ... !!!!


 
comment نظرات ()