خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
باز آمدن تو
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
 

 

                مدت مدیدی است عینک دودی به چشم زده ام ،  دنیا را با تمام روزها ی پیش بینی نشده اش با کلی قرص ارام بخش آرام ،آرام هضم می کنم .... 

 

             گاهی نجویده قورت می دهم مبادا فرصت تغییر بد مزه گی ها یش به مزاجم  خوش بیایید!!!!

    جریمه در این روزهای بارانی پر آشوب جوابگوی ازدحام این جاده نمی شود....از ترس آدمهای هزار رنگ    خودی ها را با طعم زهر مار هم شد نزدیک ابادی هایم نگه داشته ام....از پناه زیر چتر عقربها  می ترسم...  

 

               از طغیان احساسات گره خورده می رمم......

 

                   توان دوباره به بار نشستن تویی در من نیست !!!!!!!

 

چشم هایم را بسته ام دگر نمی خواهم ببینم ...این همه عمر دیدم ،    زندگی فرصت زنده بودن ،دوست داشتن ؛   عشق ورزیدن،  انسان بودن را به چه بهایی به من  داد نمی دانم؟....

    تنهایی هایم تصاعدی بالا می روند و   من   انگار منتظر معجزه باشم چشم به راهم!!!!!!!!!      زمان چندی است گذشته ،  روزهایم  سیر صعودی دارند ...ولی من انگار درجا زده ام!!    چرا هر چه می بافم این روزها پنبه می شود!!؟    چراتلاش هایم رنگ یخ گر فته!!

     دارم کافر هم می شوم....براستی خدایی هست!!!براستی عدالتی قسمت می شود!!!شک دارم!!!!!!!شک دارم

در کوچه خیالات افسار گریخته ی ذهنم چند گاهی است چادر زده ام!هر از گاهی ،در ناامنی خیابانها غریبه ای را از سر حرص می پذیرم بعد چندی از سر نا سازگاری با ساکنان وجدانم ....به یمن حماقت های دختر گونه ام وداع  می کنمشان

تا به تو ثابت کنم 

                   می شود با تمام صداقتی که از  روی علاقه ام می خورانم به نبض ثانیه های زندگی !!!می شود به مغز فرمان غلط داد ،می شود از عمد به بیراهه رفت!!!می شود ندیدنهای تو را جای دیگر در چشمان کسی دیگر دید...می شود مثل خودت شد...آدم ها را زیر غرور خورد کرد...می شود حتی تو را با تمام عشقم ندید...می شود پنهانت کرد ..می شود دروغ گفت به سادگی یک لبخند....باورت می شود؟؟؟...!!!اما نمی شود احساس را حتی به زور مشت و لگد از دوست داشتن ،از عشق  باز داشت !!!حتی می شود آدمها را بازی داد!!!   در دوست داشتن های تو خالی شیدا کرد!!!      می شود خود را هم گول زد...!!!!!اما تا کی نمی دانم ...!!! گاهی در کار خدا می مانم !!!   این روزها به هیچ چیز فکر نمی کردم!!!      رها بودم در وادی نادانسته های دنیا!!!        از طی شدن روز و شب این چنین پر شتاب نمی هراسیدم...!!!!                    

                           اما باز آمدن تو....تمام مرا بلعید ....

 

 

 

                                 

 


 
comment نظرات ()