خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تكه اي از كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥
 

واقعا زيباست بخونيد  هر بار قسمتي از كتاب رو مي نويسم    :

شور و كشمكشي در درون مارال برانگيخته بود كه گرچه دل آزار ، اما خالي از شوق نبود . غم و آشفتگي و شوق و خواهش و خشم و كينه و رهايي به همراه داشت . با همه نقيض ها خوشايند بود و دل را به خود وا مي داشت زنده مي داشت . تب اگر چه  تن را نزار مي كند ،‌اما گرمايي ديگر گونه مي بخشد ... عشق  اگرچه مي سوزاند ، اما جلاي جان نيز هست  ... لحظه ها را رنگين مي كند . سرخ ، خون را داغ مي كند . آفتاب است . فراز و فرود جان . كوهستاني افسانه اي ايست .  كشف تازه اي از خود در خود . در انبوه غبار باطن موجي نو پديد مي آيد . چيزي ناشناخته است .

چگونه اما عشق مي آيد ؟

نسيم را مگر كه ديده است ؟ از كجا مي رويد ؟ در كجا جان مي گيرد ؟ رو به كدام سوي ؟ ديوانه را مگر مقصدي هست ؟ بگذار جهان برآشوبد !

مارال ..... هاي دختر !   كاش به اين جهان پا نگذاشته بودي . از مادر كاش نزاده بودي ، مارال .

آي ... مارال  تو كيستي ؟ چيستي ؟ از كجايي ؟ قدم از چه بر زمين گذاشته اي ؟ در تو اين چيست كه مي جوشد و مي خروشد ؟

چرا از او دل نمي بري مارال ؟

اين آشوب درونت از چيست مارال ؟


 
comment نظرات ()