خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تكه اي از كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥
 

گل محمد به مارال نگاه كرد .

باور كردني است ؟ اين زن چگونه مي تواند در چنين تنگنايي اين چنين شكوهمند و زيبا در آدم بنگرد . در چنين هنگامه اي كه تا بوده نفرت از چشمها باريده . هرنگاه پيامي از بيزاري و نوميدي . هرنگاه پرده اي تيره ميان ديدارها .برادريها گم مي شود . عشق ها جان مي سپارند . مهر ميميرد . كينه در دلها جا مي گيرد . لبخند خاك مي شود . گريستن به زوزه جاي مي سپارد .

پس چگونه است كه اين مادينه ، در چنين سياه روزگاري مي تواند نگاهي بدين حد روشن و آزاد داشته باشد ؟

شگفتا ! رمز ناميرايي آدميزاد آيا همين نيست ؟

(( جانم هواي تو دارد . نگاهم كن . نگاهم كن . كباب شدم بي پير ! بسوزانم ! ))

- چرا چانه ات از كار وا ماند گل محمد ؟

بلقيس ، خط ميان نگاه گل محمد و مارال را در هم شكست . گل محمد در چشم مادر غافلگير شده بود .

كليدر - محمود دولت آبادي


 
comment نظرات ()