خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
از يه دوست
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
 
 وقتی دلتنگ شدی به ياد بيار کسی رو که خيلی دوستت داره.وقتی نا اميد شدی به ياد بيار کسی رو که تنها اميدش تو يی. وقتی ساکت شدی به ياد بيار کسی رو که به شنيدن صدای تو محتاجه
گویند غروب جاییست که اسمان زمین را می بوسد من امشب برای تو غروب می کنم           کجایی ای اسمان من...
با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی هاخسته از همه لجبا زی های کودکانه    خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی      تورا می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود؟ بال بال می زدم که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن        
 وحالا که برگشتم آیا مرا میبینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من بیا تو د یروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی...
 هيچ وقت كسی فكر كرده زندگی چقدر سخته......؟شايد به نظر بعضی ها خودمون با عث سختيش هستيم ولی من  تازگی به اين باور رسيدم كه آدم های اطراف ما و اعما لشون  گاهی زندگی رو واسه ما سخت ميكنن!   امروز خيلی در هم ريختم!دوست ندارم كه خوب  باشم! قصد هم ندارم كه باكسی درد و دل بكنم.....!  چه كسی در اين كره خاكی گرد در حال چرخش حاضر به شريك  شدن در تنها ئی ها يم می شود.......!؟

 
comment نظرات ()