خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
عدالت
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

دلم تاريك است    چشم هايت را باز كن تا زيباترين آيينه هاي جهان را ببينم .

امروز صبح داشتم مي اومدم اداره   حدود ۲۰ نفر كارگر داشتن  با بيل توي پياده رو كار مي كردن

من  از كنارشون رد مي شدم كه ديدم يكي از كارگرها لحظه اي ايستاد و دستش رو به دهانش نزديك كرد و به اين وسيله دستش رو كمي گرم كرد و دوباره به كارش ادامه داد  وقتي از كنارش رد  شدم  ديدم  خيلي جوونه   شايد حداكثر ۱۶ سال   و در همون لحظه آرزو كردم كاش مي تونستم الان به همه اين كارگرا يك جفت دستكش بدم كه دستهاشون گرم بشه     مي دونستم  كه دستكش هاي كوچك خودم هرگز اندازه دست يكي از اونها نخواهد بود   بنابراين گذشتم     با خودم فكر  كردم   آيا واقعا در اين دنيا بي عدالتي هست   يا اينكه انسانها خودشون  مي خوان كه زندگيشون سخت باشه ؟  بعد به اين نتيجه رسيدم كه هم بي عدالتي هست و هم انسانهايي هستند كه به هر دليلي نمي خوان درست زندگي كنن .....

و بعد دوباره فكر كردم   مثلا اگه اين كارگرا هم مي خواستن زندگي راحتي داشته باشن  خوب اونوقت ديگه كارگري نبود كه كاراي اونها رو انجام بده   شايد  اين يه جور سيستم  در حال گردشه و  در تمام جوامع بشري هست و به همين شكل ادامه داره   يكي رئيس مي شه   يكي كارمند   يكي فروشنده    و يكي كارگر    و اين وسط  مسلما هميشه بي عدالتي هم بوده و هست  و باز هم زندگي همچنان ادامه داره ...  آره اين زندگيه !


 
comment نظرات ()