خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
 

چشمان مارال ،  همه نگاه بود و نگاهش همه نيرو ؛ چندان كه پنداري توانستي رخنه در سنگ بيفكند .  يكبار ديگر در چمبر  دهشت بار چشمان زن خود گفتار آمده بود و اين بار قيد   از مايه اي ديگر بود . پاهايش در زمين ميخ شده بودند و خود پنداري طلسم شده بود . ناچار لابه كرد :

- آزادم كن ... مارال !

يخ چشمان زن انگار شكن برداشت و باز گفت :

- آزادم كن مارال . دلم را آزاد كن دل در پي اگر جدا بشوم پيش تر از انكه بكشندم ، جانم را باخته ام . حالا كه چنين پيش آمده بگذار دل آسوده به پيشواز بروم مارالم ... من را مكش !

- تو من را مي كشي ... تو مرا مي كشي با جدا شدنت ! نيزار ... هميشه از پشت نيزار نگاهم مي كني ... بي تو چه كنم ؟


 
comment نظرات ()