خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
وقتی ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
 

وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسكوپي هنوز تو را نديده بود و كشفت نكرده بود .
وقتي كهكشان من بودي ، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود .وقتي مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود .
وقتي تو زيباي من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود .
وقتي دروازه بان دروازه ي دلم شدي ، هنوز خط هيچ دروازه اي را نكشيده بودند .
وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز كسي درست نمي دانست دايره چيست .
وقتي رنگين كمان صدايت كردم ، همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد ميگفتند:
مهمان هفت رنگ نا خوانده !
وقتي صدايت كردم ، هنوز كسي معني انعكاس صدا در كوه ها را نمي فهميد ،   .
وقتي عاشقت شدم ، همه خواب بودند
.
وقتي بدرقه ات كردم ، آنهم با اشك ، هيچ كس اشك را دليلي براي بدرقه نمي دانست و هيچ كس توي چشمانش يك مرواريد گريه هم نداشت .
وقتي پيدايت كردم ، همه گُم شده بودند .
وقتي دنياي من شدي ، همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان .
وقتي ديوانه ات شدم ، تصور همه از ديوانه كودك سنگ به دستي بود كه خشم ِ چشم ِ درشت و سنگ ِ بزرگ ِ توي دستش همه را مي ترساند .
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند ... بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن ِ بسيار است كه انسان چوب مي شود


 
comment نظرات ()