خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
راز اشك ها
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

  چشم هايم را نمي بندم اشک هايم را نمي بارم از خنده لب فرو نمي بندم
همان شکوه ديرين را ميهمانم من! 

کسي،کو؟چه مي داند! راز اشک هايت را کسي ،کو ! که مي بيند!؟  

چشم هايم را نمي بندم تا ببينمت

. اشک هايم را نمي بارم تا نگريمت. 

از خنده لب فرو نمي بندم تا به گلخند لبهايت ميهمانم کني! 
در هجوم ابتذال سفيران مرگ به هيچ تازيانه اي لب از خنده فرو نبستم گر چه به ريسمان شب دوختندش. گريه ام را نمي بخشم، اما جز به مخمل گيسوانت که آرامش ام بود

 نمي بخشم آنکه جوانيم را به مسلخ برد! 

در سرزمين تفاهم درياي ديده و خون و اشک من  . چه بيشرمانه عشق را به دار کشيدند و انسانيت را به مسلخ!

نمي بخشم  نمي بخشم
هرگز نمي بخشم

آنکه اشک هايم را به يغما برد، و جوانيم را به مسلخ کشيد!

 در کلبه اي که آرزوي ديرين مان بودهنوز هيمه اي هست که بسوزد
و شعله شمعي که گرما بخشد تبسم سرد لب ها را

دست هايم را بگير دست هايم را بگير  آهنگ قلب هامان به هم آميخته

دست هايم را بگير!


 
comment نظرات ()