خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
خسته ام
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

من خسته ام ، خسته   خسته و سرگردان ، تنها و بي كس گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ، مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟ دو زانوي من ....  
 
آري من دو زانوي خويش را در آغوش كشيده ام   تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آري دو زانوي من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهي كردند ،
  اما هيچگاه آن را نيافتم . درها همه بسته بودند ،  قلبها يخ زده و توخالي.......

من در اين هاويه ي خشک به تنگ آمده ي شهر دروغ

نه بهاري ديدم نه سحرگاه گل افشاني  نور  آسماني چه کبود بال و پر بسته چه سود !؟
من که از شهر شما خسته شدم 


 
comment نظرات ()