جانشین تو در این سینه

 

         1 :  نمی دانی تو به خوابم که می آیی ، خواب من دیدنی می شود  این نوشته  را همین حالا بخوان وگرنه بعدها باورت نمی شود هنگام  نوشتنش چگونه دیوانه وار خواستمت  ...             همین حالا بخوان  این نوشته  را که ساختار محکمی ندارد و مثل شانه های تو هر بار گریه می کنم می لرزد    هربار گریه می کنم .     و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود  که خواستمت ... !!!

          ٢ -  دلم می خواد... یه تیکه از این زمین خدا پیدا بشه که من برسم بهش.....  جا باشه که پامو دراز کنم ...  بعد بگم آخیــــــــــــــــــــــــــــــــش رسیدم خونه...! و همونجا بمونم        و این آوارگی روح تموم بشه...   تــــــموم بشه  تــــــــــموم بشه  و من برسم به خونه...

         ٣ -  هیچ شده ،   از دیوار ِ نگاهم بالا بروی ؟   از دلواپسی ِ احساس ی ،   سُر خورده ای هنوز ؟     به جای من ، مجال داری  آرام و آهسته قدم برداری ؟  تا که لذت ِ مدام ِ اندوه آزرده نشود !.. حق این است ، پیش از همه خودت شخصا ، فکر کن  صرفا از فرط ِ نگاه ِ احساس با من دوست شده ای یا که  ناگهان ، در تأخیر نگران ِ زندگی لمیده بودی ؟ باشد ... باشد... من اعتراف میکنم... اعتراف میکنم:  " دلم برایت تنگ شده !!! ".. خب حالا مجازاتم چیست؟!!

             هی تو شعرشکسته نمی خری... هی قول می دهم که" مغز آکم  ! فرار نکند" هی نمی نویسم که  با نان ، نفت و غصه خورده ام... نمی نویسم" پشت پیراهن سبزت باد خورده است" تا پلک می زنم؛ پشت تاریکی چشمانم دنیا عوض شده کلمات در تاریکی دنبال هم دویده اند: هی نوشته ام می روم    ...  هی نوشته ام  نمانده ام  ...  هی نوشته ام زن با نامرد فرق دارد ... !!!! شاید مرده شور عصر جمعه !"هیکلم را برده "  ! کافی نیست!!! شاید موهای دست بافم از زیر روسری شالی نارنجیم  برای کسی که گشت می زده  دست تکان داده   که مستقیم از انقلاب تا آزادی ؛در بست هم نمی رسم... اصلا نمی رسم... هر کسی در دل من جای خودش را دارد/جانشین تو در این سینه خداوند، نشد

                 پ ن 1  :  هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم…از آنها جز این نمیخواهم که آزاد باشند… این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی مرا ترک کنند و بروند…دلایل و توجیه ها همواره کاذبند…

                پ ن 2 :  ببین تقدیر چگونه خودش را بخواب می زند تا عادت کنیم به فاصله ها ...

/ 6 نظر / 25 بازدید
نوید

bi marefat chera javabe telephon amono nemidi?

تو بشناسی بس است

هنوز به خلوت تنهایی ات سر می زنم... از سر تنهایی... پس منم از تو... تنها تو... هیچ چشمداشتی ندام... منی که در هیچ سینه ای هیچ جایی نداشتم... من خودم شعرفروش شکسته ام... من خودم کلی حرف دارم برای نگفتن... کلی سکوت... خوشحالم که به خوابم نمی آیی.. که بی تابتر و بیتاب تر شوم برای وقتی خودت را دیدم... هنوز "ترسیدم دا..." و "دوبار رفتم وبرگشتم" لرزه به اندامم می اندازد و هنوز نذرت میکنم نفس هایم را...

آريا

بد جوري وحشتناك مينويسي اي ول

در سینهی من جزتو هیچ کس جا ندارد حتی خدا

یادگاری ماندگار از عشق تلخ

بابا آفرین باریک واقعا عالی می نویسید نمی خوام الکی تعریف کنم اما درسته مثل گذشته خوب نیست اما هنوز جذابه پاپی نوشته هاتون که می شم می بینم نویسنده اش یه دید بزرگ داره به وسعت چشم های همه آدم ها منتظر پیام تون هستم فراموش نکنید در ضمن بازم بنویسسید

تو بشناسی بس اشت

شدی شبیه نبودن در این سرای همیشه منم درون هنوزم به جستجوی نو مشغول....