باز هم پراکنده گویی های شبانه

.

گاهی وقتا انگار همه‌ی تن آدم زخمه! انگار روان آدم زخمه! انگار فکر آدم، اعصاب آدم زخمه!  

کوچکترین برخورد و اصطکاکی اذیتت میکنه!

فقط دلت میخواد یه گوشه واسه خودت مچاله شی و زر‌زر کنی! گاهی‌وقت‌ها میدونی یه اتفاقی داره میفته، علائمش رو هم میبینی؛ میتونی کاری کنی که شاید اون اتفاق نیفته، یا کاری کنی که شاید به تو آسیب کمتری برسه؛ اما چون مرض داری اینکار رو نمیکنی و منتظر میشینی تا بیفته، تا بعدش دو دستی بکوبی تو سرت و بگی: دیدی گفتم؟! 

اصلا" بعضی اتفاق‌ها باید بیفتن! نباید جلوشون رو گرفت! چون با افتادنشون چیزهایی ثابت میشه که آنقدر ارزش دارن که بخاطرشون پیه اون اتفاق رو به تنت بمالی! الان دقیقا" در مرحله‌ی مشاهده‌ی علائمم! منتظرم بیفته! نمی خوام بیفته‌ها ولی وای به اون روزی که بیفته

*****************************************

1 -  امروز فکرم را شستم, با آب سرد سرد....بعد هم در نرم کننده خیساندمش, الان احساسبهتری دارم...

سبک شده ام, فکرم نرم و تمیز است. راحت شده ام از آن همه خیال ,خیالدیروز امروز و فردا....
تنها یم , و باز پرش کنم از بیهودگی..  درباره اش فکر نمی کنم- خودش دارد اتفاق می افتد- هر چه باشد چشم بسته قبول 

2 - من تسلیمم ....

3 - این روزها نه کار دوست دارم نه کتاب دارم نه وقت نه حوصله و نه پول.

شماسازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟

3 - خیال تو سر به هوایم می کند... با من بساز ...

4 - نگفتم حالا دیگر بزرگ شده ام . هر چند دیر.

نگفتم خسته ام . آن قدر خسته که می گذارم روزهام بگذرند . نهو خوب و نه بد . فقط بگذرند . می گذارم بر وفق مراد نباشد کار دنیا . می گذارم گوشهام پر شوند از لاطائلات و ابتذال . می گذارم خندهء مستانهء آدم ها ببردم تا دور ِدور نگفتم یک روز که نشسته بودم پشت این مبل و داشتم سعی می کردمفکرهام را سر و سامان بدهم ، با خدا معامله کثیفی کردم   . اما حیف ! خدای من همه چیز داشت ، معجزه نمی دانست اما . همین . .. بس که بی طاقتم من . دیگر خودم را هم گذاشتم کنار . چه فایده وقتی برایخوشبختی دیگر دیر است . آخرش زنگ تلفن است که برم می گرداند به دنیای بی خدا ، بیرویا ....  

حالا بگذار از اول بگویم . گیرم تو نیستی و باران نیست وبرف اول زمستان دارد می آید

 

 5 -  یادت باشد که ، یاد آوری کنی که ، یادم باشد که ، دوستم داری ... یادت باشدکه،  صدای خط خوردن احساس خط خوردن    خطخوردن ...   خطخوردم؟؟؟    منترسیدم   ، واکنون...   

 6 -  بگذار سادهبگویمت  دلم هوایی شده ... 

 7 -  من می خواهم تا آخر دنیا بخوابم و کش بدهم رویای حضورت را .

 با لبخند یک وریو دست هایی که می خواهند بنشینم کنارت . می گویم : از چه بگویم ؟ ...   . فکرم کار نمی کند . و با هم بودنمان گمشده انگار میان خرت و پرت های زندگی . میان کار های بی سرانجام تو و بیهودگی همیشگیمن .

8 - باز می روم سراغ قسمتی از خاطراتمکه تو توش نبودی. مثل باقی خاطراتم و زندگیم که جایی برای تو نبود ...

9 - عزیزم من خوبم، نه این که حالم خوب باشدها! خودم را میگویم. حقیقتاً خوبم. کمی ناخالصی   تو وجودم هست که در برابر خوبی ام به حسابنمی آید    دلیل نمی شود که بد باشم، می شود؟ من خوبم،تمام کسانی که من را می شناسند می توانند شهادت بدهند. حتی آنها که با من خردهحسابهایی دارند، یا از دستم دلخورند، یا حتی عصبانی اند، حتی همه دشمنانی که برایخودم دست و پا کرده ام توی این سالها ...

10 - بی دلیل نگرانم . «چندان هم بی دلیل نیست!»  نمی دانم از چیفرار می کنم . این همه ترس از کجا آمده سراغم ؟!  
باید بروم . از جاده ها میترسم . تقصیر همان خوابهاست و آن ترس پنهان ... سالهاست این ترس و نگرانی را باخودم این ور و آن ور می برم ! ...

11 - من برای روزهای خوب برنامه ریزی می کنم . امروز می خواستم یک روز خوب داشته باشم . ولی باور کن نمی توانم ادای آدم هایخوشبخت را در بیاورم . هر چند خوب می دانم بدبخت هم نیستم . یک جور بلاتکلیفی . باید

/ 0 نظر / 10 بازدید