با من حرف بزن

  

  وقتی نگاهت را می دزدی از من    که  کاش شب بشود تا چشمانم  را بجای در و دیوار  همیشه خیره اشتباه بگیری ... تو رنگ بالای رنگ میکشی  من خط بر تمام چهره ها  تو پا به هزار رویا  می کشی من دست به دامان یک کابوس می شوم     اما من   نابود   همچنان می مانم ...  رویت کم شد ؟؟؟    همین دیگر روی نگاه کردن به چشمانم را نداری  ... 

            اینجا تکرار توست و من آشفته ی تمام جملات جدید  ...  اینجا فنجان های چای همیشه در رویای داغ ماندن یخ می زند    اینجا خوابها همه یک تعبیر  دارند  اینجا اتفاقی نیست که تازگی را در بند کرده باشد ....  اینجا شیشه ها پل عابر پیاده ندارند و باران با سرعت به زمین می کوبد ......... 

             اینجا همیشه تکرار توست   و انکار  کردن تو  یک دردی دارد ، که خوب نمی شود . که هی خوب نمی شود و یک بغضی دارد که پایین نمی رود و بالا نمی آید و اشک نمی شود . و می ماند بیخ گلو       مثل  غروب های پشت ترافیک چراغ قرمز  ، خیلی بدمزه ست و خیلی دلگیر  من فکر می کنم  جای یک زخم هایی هیچوقت خوب نمی شود . می ماند ...

      

                

        فقط با من حرف بزن
            

                     فقط با من حرف بزن

                                   من صبر میکنم ... !!!!

 

/ 6 نظر / 47 بازدید
تو بشناسی بس است

فقط با تو حرف می زنم و فقط با تو حرف نمی زنم اینجا ولی تو تکرار نمی شوی چون اینجای سراسر پر از توست.... در قلبم جای خالی نمانده که تکرارشوی... تو انعکاس و تکرار نیستی... تو اصل هستی... مثل اصل پایستگی! هر چقدر بیشتر نیاز دارم کمتر هستی... اما هر چقدر تو بخواهی من هستم... ایکاش فقط یکبار مرا میگذاشتی کنارت... تکرار پیشکش... عزززززیزززززم...

تو بشناسی بس است

م : مدت هاست نیست ی : یک لحظه ام یاد من نیست ت : تنهای تنهای تنها مانده ام بدون او ر : روز پششیمانی ات می رسد بی مرام ا : اخر داستان که میمیرم حسرت با من بودن داری (چقدر الکی دل خوشم)

تو بشناسی بس است

حرفهای مرا از حفظ شده ای... التماس های هفت رنگم را... یک نقاشی نیمه کاره هم روی قلبم کشیدی...چشمهایت را مثلا به من هدیه دادی... کاملا مثلا!من در همان نقاشی هنوز گم هستم.. چقدر شباهت... همان ابروها که ندیدم... میدانی مدت هاست چشمان نقاشی ات هم به من پا نمی دهند.. می ترسم اگر اینبار هم گردنبندت ژاره شود دستانم توان گره زدن نداسته باشند... که اگر حلقه هایش روی قلبم نبود تا به حال صد بار مرده بودم.... همه این التماس های هفت رنگ و حرف ها را حفظ شدی... تو با حرف یر و کار داری اما به عمل واکنش می دهی... من هم میخواهم....

تو بشناسی بس است

من با تو حرف میزنم... جز تو با کسی حرف نمی زنم... جز تو کسی ندارم که با او حرف بزنم... جمله های آخرت را بخوان.. حرف دل من است با تو... فقط با من حرف بزن... این منم که دارم صبر میکنم... پس ببین.. تو مرا میفهمی و....

تو بشناسی بس است

هرکس دیگر با استشمام زهر شرابی که من نوشیدم میمرد.... من هنوز روی پاهای سردو کبودم ایستاده ام و حس زنده بودن دارم...

ﻳﻚ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﻜﺮ ﺑﺮﻳﺰ ﺷﺮﺍﺏ را

ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺣﺎﻟﺎ ﺑﺎ ﻧﺮﻡ ﺍﻓﺰﺍﺭ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻴﻢ?