تمام جانم

 

          گفته بودی زیاد وقتی را می مانی آن جا ، نمی دانم کجا ، نمی دانم تا کی ؟ اصراری هم نداشتم به دانستن این ها، اما هرجایِی به جز در کنار من بود ، که فقط    گفتی  نیستی  این جا، 

         و من همان لحظه، همان دم، دیدم تمام ِ جانم می رود...

/ 2 نظر / 35 بازدید
سی سی

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود... همان لحظه ی حبوط است که ...

شما بسیار زیبا می نویسید. نوشته های شما سرشار از احساس و تشبیهات بدیع و الوان هستند. منم قصد دارم یک وبلاگ بسازم به نام ویترین حسرت. خیلی چیزها هستند که باید از کنارشون بگذریم چون بنا به دلایلی دست نیافتنی هستند. فکر کردن روی مطالبش و جمع و جور کردن تم اصلی وبلاگم وقت میخواد که فعلا من ندارم. وقتی نوشته های شما رو می بینم به خودم می گم بی خیال وبلاگ چون حتی یک دهم زیبایی قلم شما رو ندارم. اگر این صفحه ای که شما ساختید نامش وبلاگ است پس آنی که من قصد ساخته و پرداختنش را دارم چه نامی لایقش خواهد بود!! در هر صورت براتون آرزوی بهروزی و موفقیت دارم. پیروز باشید.